ته جدولی
راستش هیچ چیز به این اندازه خوشحالم نمیکرد که عدس پلویم را تنها بخورم. برای من عدس پلو یک غذای شاهانه است که بهترین سرآشپزهای شهر هم مثل من از پس طبخش برنمیآیند. حاضرم این را در یک رقابت تنگاتنگ ثابت کنم و بعد رو به دوربین های تلویزیونی با لبخند پت و پهنی بگویم: «خب می دانید، من عدس پلو را از یک غذای مرده و ته جدولی، به یک غذای اشرافی تبدیل کردهام که حتی میشود جلوی مهمانهای رودرواسیدار گذاشت. این اعجاز عشق و پشتکار من است...»
واقعیتش فکر میکنم در زندگیام چیزهای زیادی هست که از ته جدول بالا کشیدهام و مثل یک موجود درجه یک بهشان اعتبار دادهام. خوب که فکر میکنم میبینم همیشه بیشترین انرژیام را برای این ته جدولیها خرج کردهام. حتی بیشتر از این که بخواهم خودم را از ته جدول بالا بکشم، برای آدمهای ته جدولی، کارهای ته جدولی، اتفاقات نادر ته جدولی و هر چیز کشف نشدهای که شاید میتوانست بهتر از این باشد، مایه گذاشتهام.
تا این جایش البته مایه افتخار است اما قضیه از آنجایی تلخ میشود که آن «چیز» ته جدولی، پتانسیل سرجدولی شدن را ندارد. یا باور نمی کند که میتواند بالا بیاید و میچسبد به همان ته جدول تا آرامش و سکونش بهم نخورد. من از این شکستها در زندگیم تجربه کردهام و میدانم برای آدمی که به صدر جدول چشم دارد، هیچ چیز بدتر از درگیر شدن با یک ته جدولی که میخواهد ته جدول بماند نیست. درست مثل این است که بخواهید یتیمچه را تبدیل به پیشنهاد سرآشپز رستورانتان کنید. شاید موفق شوید رنگ و لعابش را بهتر کنید اما طعم گس و آبکیاش همیشه با آن میماند. طعمی که حتی به زور آبلیمو و ماست و ترشی هم نمیشود فراموشش کرد.

