همه می میرند سیمون دبوار یکی از بهترین کتاب هایی است که در عمرم خوانده ام. نه چون متفاوت تر از بقیه آثار دبوار است؛ به خاطر تاثیر عمیقی که روی من گذاشت. به خاطر رویارویی بی پرده من با زنده بودن، بی وقفه زیستن و موهبتی به نام مرگ. در زندگی لحظه های کمی هست که تو مرگ را به معنای واقعی کلمه حس می کنی؛ همان قدر بی رحم، غافلگیرانه و سریع. لحظه ای که می فهمی نبودن چقدر خالی است و چه عجز پایان ناپذیری پشت مرگ پنهان است. این که قصه یک آدم چه ناگهانی تمام می شود و دیگر مرجع ضمیری نیست تا خاطرات گذشته را به آن نسبت دهی...

امسال مرگ زیاد دیدم اما این دو تای آخری که به فاصله یک روز خبرشان به گوشم رسید، بی پرده تر از همیشه من را با مرگ رو در رو کردند. زمخت و عریان و وحشت آور... آنقدر که این روزها اصالت زندگی و مرگ برایم جا به جا شده است... بیشتر از زندگی به مرگ فکر می کنم. به این که شاید این آخرین بار است که می نویسم، می بینم، می بوسم، قدم می زنم، می خندم... به شکل رنج آوری فلج شده ام و بی حس و حرکت دور و برم را نگاه می کنم؛ آخرین های دور و برم را...