توي گلويم بغض بالا و پايين مي شود. آرنجم را مي گذارم روي ميز و با شست، لب پايينم را سفت مي گيرم كه نلرزد. چشم هام تند و تند روي مانيتور تكان مي خورند ؛ مبادا خيرگي نگاهم به اشك برسد. بچه ها مي خندند. من نفس ندارم. آرشيو را باز مي كنم و هي مي گردم... سرچ را مي زنم و اين لغت كذايي را... از كي شروع شد؟! دارم بالا مي آورم. status ام را عوض مي كنم: لعنت به اين زندگي... تو ام اس داري؟
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۰/۲۴ ساعت 11:20 توسط آرزو
|