حرفه: خبرنگار

از هفت تیر سوار اتوبوسای تجریش می شم که برم روزنامه. همچین که می شینم کنار خانومه، دولا می شه تو صورتم و می پرسه: سر کار می ری؟

من: بله!

- آها. معلومه خسته ای! کجا کار می کنی؟

= روزنامه همشهری

خانومه: آها... روزنامه ردیف می کنی؟

من: (ردیف کردن همان منتشر کردن است آیا؟) مممم، بله، روزنامه در میاریم.

-  یعنی همه می تونن بیان اونجا کار کنن؟

= (من تو دلم: جانم؟! ) نه خب باید سابقه کار داشته باشید یا مثلا تحصیلاتتون مرتبط باشه.

- چی باید بخونی؟

= روزنامه نگاری

- آها! تو دبیرستان؟

= نهههه.... دانشگاه.

- یعنی فوق دیپلم خوندی؟

= (حالا چرا انقدر اصرار داری بزنی تو سر مال عزیزم؟) نه لیسانس.

- آها. باهاتون چن وقته قرارداد می بندن؟

= یک ساله

- وا! واسه چی یک ساله!؟ صاب کارت زرنگه ها! خوب داره ازتون می کشه!

من:

- ببین می گم این روزنامه ها چرا انقد بو نفت می دن. ها؟ شما حالتون بد نمی شه از صب تا شب تو یه زیر زمین روزنامه می ذارین لای هم؟

من: (ممممممممممممممممممممممممماااااااااااااا ...  ماماااااان!!!!!!!!!!!) نه خب... (تو دلم می گم جان عزیزت یه کم آروم حرف بزن. الان ملت فک می کنن من کارگر بسته بندی ام! آقای راننده می شه من همین الان پیاده شم آیا؟!)

- ولی همشهری خیلی خوبه ها! من که عیدا می رم این خونه ها کار کنم، همش همشهری می گیرم. ورقاش زیاده خوب شیشه پاک می کنه. اصلا با دستمال پاک نمی کنم. فقط روزنامه. (مرسی ملت فهیم فرهنگ دوست!)

(بنده همچنان با یک لبخند ملیح دارم تایید می کنم و از درون دارم خودم رو تیکه پاره می کنم.)

- ببین اونجا که کار می کنی مال کی هست؟

= شهرداری دیگه.

- نه می دونم. ولی شهرداری که اون بالا بالاییه س. اونجا که تو کار می کنی. مثلا صاب کارت پیمانکاره؟

...

(ببخشیددددددد؟؟؟ شما کماکان اصرار دارید که من بسته بندی بیش نیستم آیا!؟ می شه من پیاده شم لطفن؟؟؟)

 

 

پی نوشت1: آذر می گه: آخی دلم سوخت. درکش همین قدر بوده طفلکی. یعنی حتی تو خاطرش نمی گنجه که این روزنامه ها که دست مردم می رسه رو کسایی هستن که می نویسن!

پی نوشت 2: آذر همچنان ادامه می ده: فقط من موندم چه جوری فکر کرده دختری به سن و سال و ظرافت تو می تونه کارگر باشه!؟

پی نوشت 3: حالا جهنم جماعت اون اتوبوس. با مسافرای همیشگی اون خط چی کار کنم که هر روز باید چشم تو چشم شم؟

پی نوشت4: می شه لطفن من انقدر مردم دار نباشم؟

یکی برایم شعر بخواند. من گریه دارم...

 

.

.

.

.

(پس از تحریر- ساعت: 19:32)

موبایلم را تازه روشن کرده ام که تو اس ام اس می دهی. (این عادت سگی را خیلی وقت است که دارم. هر وقت حالم بد می شود، هر وقت حالم خیلی خیلی بد می شود، انگار که زورم تنها به موبایلم می رسد، خاموشش می کنم تا بخش بزرگی از روابطم نیست شود.)

نوشته ای: "مادرای بختیاری وقتی می بینن بچه شون ناراحته بهش می گن: دردت به جونُم چته؟ سی چه ناراحتی؟ . . . . . . جواب نده دردت به جونُم."

دلم هوایت را می کند. هوای صدای نرمت را که من له له می زنم سر کیف باشی و گاهی برایم جنوبی حرف بزنی… آبادانی، بختیاری، شوشتری که تو می گویی با هم فرق دارند و من همه شان را یک جور می شنوم... جواب نمی دهم. حالم خوش نیست و می دانم با این حال، هجوم می برم به همه آنچه میان ماست. همه آنچه هستیم...

حالم بد است عزیزم. تنگ شده ام. همه جا تنگ است. همه چیز چرک است. گاهی فکر می کنم کاش می شد یک کیسه بزرگ آبی دست گرفت و کشید به تن دنیا. و فکر کن که چقدر فتیله فتیله چرک جمع می شد از انسانیت! از شرف! از کف دست ها... چقدر شانه های ما سبک می شد و چقدر آدم بودند که یک راست باید فتیله می شدند و می رفتند توی چاه... تنگ شده ام. تمام موجودیتم بند ناخن هایم شده تا مبادا غرق شود در موج این روزها. صدای ناخن هایم را می شنوم که دانه دانه می شکنند و من بند دلم پاره می شود. در و دیوارها آزارم می دهند. دنیا چقدر در و دیوار دارد! من کوچک شده ام یا این دیوارها قد کشیده اند؟

تنم درد می کند؛ بس که هر روز در نبرد بوده ام. فکر کن وسط صحرا ایستاده ای و از همه جا بی خبر، یک موج می رسد به چه بزرگی... فکر کن موج را بالای سرت می بینی که پهن می شود و دارد هوار می شود روی تمام هیکلت. و تو باز تقلا می کنی که حاشیه امنی پیدا کنی برای خیس نشدن... ایراد از من است. هم من می دانم و هم تو... ایراد از من است که همیشه مطلق بوده ام و آرمانگرا. من به غرق نشدن قانع نیستم. می خواهم حتی خیس نشوم. و تو باور کن که این خیس نشدن به نفع هر دوی ماست. به نفع همه ما حتی...

کسی برایم شعر نمی خواند و من هنوز گریه دارم...