1- دیشب توی کوچه های تاریک محله بچگی، دو نفره قدم می زدیم. (خدا سایه افطار را از سرمان کم نکند که این روزها سکوت و خلوت را نصیبمان کرده... ) توی کوچه های تاریک محله بچگی، 6 سالگی ام را دیدم که لی لی کنان می رفتم. بلوز بافتنی زرد پوشیده بودم با دامن چهارخانه بنفش و سیاه. وسط کوچه چرخ زدم و با بوق موتور توی پیاده رو دویدم... (این تنها تصویر من از کودکی فراموش شده ام است. انگار آن روز سر کوچه ایستاده بودم و خودم را نگاه می کردم که با بلوز بافتنی زرد و دامن چهارخانه بنفش و سیاه؛ چرخ زنان سراغ در سبز خانه رو به رویی می رفتم...) بوی خانه هاله و هستی توی دماغم پیچید. بوی خوش کوکو سیب زمینی های همیشه زرد کبری خانوم که لقمه می گرفت و دستمان می داد، و با فشار هر گاز روغنش تا آرنجمان می چکید. بعد با همان صدای کشدار و تو دماغی داد می زد که: بچه ها با هم خوب باشید! هدیه هم بود. بعضی وقت ها که با مادرش ایران می آمدند... هدیه همیشه یک سر و گردن از ما سر بود. بلد بود به دو زبان دیگر حرف بزند و ما بر و بر نگاهش می کردیم. شکل بچگی های لیلا فروهر بود، توی سلطان قلب ها. بازی هایی بلد بود که ما بلد نبودیم و بازی های ما را همیشه از دور نگاه می کرد و دوست نداشت...

اولین باری ست که دلم برای کودکی هایم تنگ می شود...

 

2- روزهایی بود که تمرین سکوت می کردم. می گفتم اینجا، این حرف، این طور...؟! حالا اما دلم می خواهد حرف بزنم. دلم می خواهد مشتم را بازتر کنم تا از این انزوای چند ماهه فاصله بگیرم. حتی اگر تکرار بی اهمیت خودم باشد... اما انگار ته هر جمله باز همان صافی «اینجا، این حرف، این طور؟» نشسته که کلامم را نیمه جان و ناتمام قیچی می کند.

یک وقت هایی مثل امروز، ولع گفتن پیدا می کنم. ولع دوست داشتن... ولع زندگی پخش کردن.

(اینجا، این حرف، این طور...؟! باز هم سرک کشیده توی نوشته ام. می گوید: دختر حواست هست؟ تکراری نباشد؟ اینها را که یکی دو ماه پیش هم گفته ای! دختر بی ربط نباشد! اینها که یاوه گویی است! دختر! دختر! لال شوی که باز جیک جیک مستونت آمده و «گل اومد بهار اومد» ت به راه شده...)