آرشیو وبلاگ قدیمیم را باز کردم و شروع کردم به خواندن... خودم، آنها که خوانده بودند، آنها که می نوشتند... چقدر آدم های دوست داشتنی زیاد بودند آن روزها! چقدر نوشته های خوب زیاد بود آن روزها‍! آن روزها که وبلاگ نویسی هنوز دم دستی و مزخرف نشده بود. آن روزها که فقط نوشتن بود و نوشتن و نوشتن...

به ترک دیوار نگاه می کردم و ذوق نوشتنم باز می شد. به دمپایی های پا به پایم، به ریشه های رنگ گرفته قالی، به خرمالوی لهیده کنار جوب، حتی تف تفه پیرمرد علیل همسایه... حالا باید منتظر بمانم چیزی اتفاق بیفتد که ارزش نوشتن داشته باشد، وقت پیدا کنم که درباره اش فکر کنم، وقت پیدا کنم که جملات را کنار هم ردیف کنم، وقت پیدا کنم که بنویسم، بعد تصمیم بگیرم این یکی را در کدام یک از 4وبلاگ نیمه فعالم بگذارم؟ آن یکی که رسمی تر است؟ آن یکی که برای فریاد زدن ساخته ام؟ این یکی که لطیف و زنانه است؟ یا همین یکی که قرار بوده دم دستی باشد و دیگر نیست؟ بعد با خودم که به توافق رسیدم به این فکر می کنم که خب نوشتن مخاطب می خواهد و کو مخاطب خوب آن روزها؟ آن روزهای خوب... آن روزهای ساکت سرشار...؟

زندگیم حجیم شده، تند شده، شاخه شاخه شده... کی تمام می شود این سرگیجه چند ساله؟