مچاله شده بود روی چهارپایه ای که زیر اندام استخوانی اش جرق جرق صدا می کرد. انگشتان خشک و تکیده اش را روی پیشانی گذاشته بود و جایی دورتر از جمعیت گریانی که خود را روی جنازه باریک کفن پوش انداخته بودند، اشک می ریخت.
هیبتش از آخرین باری که دیده بودم، تحلیل رفته بود، استخوانهای گونه اش انگار که هیچ وقت گوشت نداشته اند، بیرون زده بود و چشم های سیاهی که روزی پسر بزرگ حاج اکبر کاوه را عاشق کرده بود، پشت پرده ماتی، بی رمق به نظر می رسید. شاید اگر قبلا این صورت سبزه و چشمان سیاه درشت را ندیده بودم، مادربزرگ را با زنی از کولی های گورستان اشتباه می گرفتم که عادت دارند سر قبر هر مرده ای بنشینند و اشک ریزان فاتحه بخوانند.
کفن مرده را که کنار زدند، شیون دخترها بالا گرفت. مادرم یخ کرده بود، شانه های سیمین می لرزید و پری فریاد می زد. کسی یادش نماند که مادربزرگ هم از آقاجون سهمی دارد که برای گرفتنش، باید استخوان های از هم پاشیده اش را روی هم جمع کنند و آرام آرام تا قبر جلو بیاورند. جایی که او فکر می کرد چند روز بعد خودش را در طبقه بالای آن می خوابانند.
الهه می گفت وقتی خبر مرگ آقاجون را شنید، صورتش را چنگ زده بود. زار زده بود و گفته بود که می داند یک هفته هم بعد از مرگ پدربزرگ دوام نمی آورد. الهه به کنایه پرسیده بود مگر دوستش داشتی؟ و مادربزرگ بلندتر گریه کرده بود.
گورکن ها قبر پدربزرگ را پر می کردند و مادربزرگ هنوز روی چهارپایه نشسته بود. گوشه چادرش که کنار رفت، هیبتش را دیدم که شبیه پرنده خیسی می لرزید و نگاه وحشت زده اش با خاک هایی که در هوا پخش می شد، پس می رفت. به جنازه خودش فکر می کرد که دیر یا زود باید روی لحد پدربزرگ خاک شود.
...
ذهنم خیلی مشوش تر از آن است که بتوانم تصویرهای دیروز را به یاد بیاورم و این چند خط را ادامه دهم. این ها را دیروز نوشتم که اگر نمی نوشتم توی گلویم سنگ می شد... دیروزی که برای پدربزرگ قرآن خواندم؛ به یاد بعد از ظهرهایی که از حجره بر می گشت و کنار سماورش قرآن می خواند. که برایش نماز وحشت خواندم؛ به یاد تمام نماز وحشت هایی که برای مرده های غریبه و آشنا می خواند و به جایش چای خوردم، جای همه چای هایی که این سال ها جلویم گذاشته بود و من نخورده بودم.
دلم برای مردی که خیلی خیلی به معنای واقعی انسان نزدیک بود، تنگ می شود... :(