1- تازگی ها فهمیده ام که باید چیزی را به دیگران تحمیل کنی تا به قدر و مرتبتت ایمان بیاورند. مثلا خیلی مطمئن و با اعتماد به نفس از فضائل شماره آخر فلان مجله درپیت داخلی صحبت کنی و به عنوان پیشنهاد هفته، تپ بچسبانی اش سینه وبلاگت و به همه بگویی اگر این را نخوانید مراتب استعلای درونی را از دست داده اید.
یا مثلا در وصف آثار صدمن یک غاز ریچارد براتیگن که چندسالی است خیلی ها با داعیه پست مدرنیسم و ساختارشکنی در ادبیات آمریکا برایش سر و دست می شکنند، چیزی بگویی که حکم وحی مُنزل را دارد و هر کس جز به آن اعتقاد داشته باشد، از دایره بشریت بیرون افتاده.
یا حتی در مسخره ترین شکل ممکنش توی یک جمع صد نفری از عادت های ساده ای مثل 10 دقیقه ای دوش گرفتن خودت یا تنفر خواهرزاده ات از سیگار طوری تعریف کنی که همه فکر کنند شما و خاندانتان (که از قضا همه را مجبور کرده اید اسم و رسمشان را تا بیخ و بن بدانند و بفهمند کی به چی علاقه دارد و از چی متنفر است) اولین و تنها آدمی در دنیا هستید که کوتاه دوش می گیرید و به سیگار اعتقادی ندارید.
«خود را محور دنیا دیدن» چیزی است که همیشه خیلی اعتبار می آورد و من دست بر قضا از چند سال پیش که به نسبی بودن دنیای دور وبرم ایمان آورده ام، روز به روز از آن دورتر شده ام.
2- یک زمانی فکر می کردم یک کتاب حتی اگر از نظر من تهوع آور باشد، باز هم قابلیت خواندن دارد و به هر درد و مرضی که هست باید تا صفحه آخرش را بخوانم و بعد تصمیم بگیرم. نمونه اش آثار گلی ترقی که هیچ وقت نفهمیدم چرا نویسنده معروفی شد، یا مثلا مارگریت دوراس که کلا اسمش هم برایم خواب آور است... یا این همه کتابی که توی کتابخانه در حال انفجارمان هست و به هر کدام توکی زده ام و نصف و نیمه رهایشان کرده ام.
اولین قراری که امسال با خودم گذاشتم این بود که نسبت به کتاب خواندن منفعل عمل نکنم و من انتخاب کننده باشم. بنابراین علاوه بر بیشتر نویسنده های ایرانی که تصمیم گرفته ام دیگر سراغ کارهایشان نروم (تقریبا همه به جز علی اشرف درویشیان که هنوز چهار جلدی سال های ابری اش در کتابخانه ام وسوسه انگیز است و رضا قاسمی که تا الان همه کارهایش را دوستش داشته ام). از نویسندگان خارجی هم دیگر خودم را مجبور نمی کنم که کارهای مارکز را با آن فضاهای داغ عرق کرده و سردرگمش بخوانم، یا کارهای نویسندگان روسی را به جز آن چند کتاب مهم و معتبری که در کتابخانه داریم، یا مثلا همین جناب براتیگان (یا به قول مترجمش مهدی نوید: براتیگن) که به نظرم خواندنش وقت تلف کردن است... حتی اگر از نظر خیلی ها یک آدم پیش پا افتاده و یک کتابخوان تفننی به نظر برسم.
من آنقدر کتاب های خوانده نشده و لذت های نبرده دارم که وقت گذاشتن برای کتاب هایی که سرشان گیر دارم، دریغ کردن لذت کتابخوانی از خودم خواهد بود.
3- تا اینجای عید آنقدر خوب و سبک گذشته که اصلا گذشتنش را احساس نکرده ام. بهترین قسمتش هم دیشب بود که ساعت 2 و نیم شب از سینما برگشتیم و تا یکی دو ساعت بعد هر چند دقیقه یک بار به هم می گفتیم: عجب بازی هایی داشت این جدایی نادر از سیمین!