سبزوار مسجد سليمان؛

محسن جنگ و سياست

 

خوزستان خسته است. این را وقتی می فهمید که هیاهوی پایتخت را به قصد استانی به پر رونقی خوزستان ترک کرده باشید. آن وقت، همین که پایتان به زمین سفت رسید، خستگی و رخوت خوزستان با گرما و خاک این روزها به صورتتان می پاشد و بیدارتان می کند. اینجا خوزستان است و باید 177 کیلومتر را در شرجی اردیبهشت ماه، به سمت شمال شرق اهواز طی کنید تا برسید به شهر کوچکی که دو شخصیت مهم سیاسی را به مملکت تحویل داده است. محسن و امیدوار رضایی، در کوچه های سراسر خاک مسجد سلیمان بزرگ شده اند. شهری که این روزها خشک و خمیده زیر سایه فقر زندگی می کند و دم نمی زند. خوزستان خسته است و مسجد سلیمان خسته تر.

سر ظهر است که می رسیم به مسجد سلیمان. تابلوی شهر اگرچه از چندصد متر آن طرف تر ورودمان را به پایتخت نفتی ایران تبریک می گوید، اما در زبان محاوره مردم مسجد سلیمان، «شهر» هنوز جای دیگریست و تاکسی های خطی کنار فلکه باشگاه که مسافران «شهر» را انتظار می کشند، هر روز این خط فرضی شهر و حومه را دور می زنند. ما خارج از این خط فرضی، در محله سر مسجد، یا همان آتشکده، پی کودکی های محسن رضایی می گردیم.

شهر خاموش

شهر را آدم بزرگ ها قرق کرده اند انگار. رد پای کودکی توی شهر دیده نمی شود و تصور توپ پلاستيكي و دروازه گل كوچك در خاكي فوتبال خيز جنوب، اينجا رنگ مي بازد. با اين حال، سر هر گذر، چند جوان ايستاده اند.

 

بقیه در ادامه مطلب

 

 

پ.ن: حاصل سفر پست پایین اینه. امروز تو همشهری چاپ شده. با یک کم حذف و اضافه البته

 

ادامه نوشته

مَی سِلیمون


نشسته ام پشت میز و هی با خودم کلنجار می روم که از کجا شروع کنم. از خوزستان خسته ای که تمام بی رمقی و رخوت این سالها را همان دم که پایم روی زمین سفت رسید، به صورتم پاشید... از خاکی شهری که مسجد سلیمان بود و این روزها خشک و خمیده در فقر خود تکرار می شود. از بوی پهن سوخته ای که جای نفت به مشام می رسید و بساط حمام کودکان "مَی سِلیمونی" را جور می کرد... از تنگی روزگاری که چطور سبک -به قول خودشان- انگلیسی آنها را نادیده گرفته و بر منش خوش باشی و زندگی عریض بختیاری ها هوار شده است... 

هی این رو آن رو می شوم. هی با خودم کلنجار می روم. هی بلند می شوم و توی آینه موهایم را باز و بسته می کنم. یک سر به آشپزخانه می زنم و زیر قابلمه را کم و زیاد می کنم. یک قاشق می شویم و دوباره پشت میز می نشینم. تصویرها توی سرم دوره می شوند و من منتظر خیس خوردن افکار خامم، عکس ها را پس و پیش می کنم.

پ.ن: رفته بودم اهواز. در روزهایی که خوزستانی ها فکر می کردند دوباره اسفند است، من عرق ریختم و خاک خوردم. حالا با کلی گفتنی برگشته ام و هوای نگفتن دارم. دلم می خواست تنها من باشم و یک دوربین و هیچ کس که نخواهد سر ساعت گزارش بلندم را تحویل دهم...