همسایه ها
تنم هنوز داغ خون و گلوله و کابوس است. هیکلم را لَخت و سنگین از تخت می کنم و توی آشپزخانه می کشم. خانه سایه روشن است، هوا تاریک... وقتی می خوابیدم هنوز روشن بود. با گنگی دست می کشم به ظرف ها و اولین لیوانی که دم دستم می آید پر از شیر می کنم. بعد طوری که قاشق چای خوری به لبه های لیوان نکوبد، نسکافه را هم می زنم و سعی می کنم ضربان تند و لرزان قلبم را در گوش هایم بشنوم.
از لای پنجره آشپزخانه صدای هوار می آید. کسی با بغض حرف می زند. توی سرش می زند. صدای توی سر زدن با هر صدای دیگری فرق دارد. کسی توی سرش می زند و صدایش را روی سرش می اندازد. پنجره آشپزخانه را هم می گذارم اما صدا باز راهش را از لای درزها باز می کند و توی سرم می کوبد.
حالا می شود فهمید که یک مرد ناله می کند. یک مرد عربده می زند. گریه می کند. می گوید اگر همین یک بار نروی... و هق هقش اوج می گیرد. می گوید نمی گذارم... اگر بمانی... هما همین یک بار... هما هما می کند و ارتعاش صدایش توی ساختمان می پیچد. هما توی هوا پخش می شود. باریک می شود و از لای درز پنجره توی آشپزخانه ام می آید. حالا صدای سرد و آرام هما زیر ضجه های مرد پخش شده. جمله های نامفهوم هما با یک «اگر» محکم شروع می شود و کم کم از اوج می افتد.
مرد هنوز گریه می کند؛ شکل بچه ها. من زیاد گریه مردها را ندیده ام اما همان یکی دوباره کافی بود تا پا به پایشان اشک بریزم. مرد نباید گریه کند؛ این وحی منزل است... مرد حالا آرام تر شده. نرم حرف می زند و یکریز. زن عصبانی داد می زند: پس خداحافظ و صدای کوبیده شدن در همه چیز را خاتمه می دهد. گریه های مرد را... زمزمه های سرد و بی تفاوت زن را... و توی سر کوبیدن هایی که توی گوشم می کوبید. تنم هنوز داغ خون و گلوله و فریاد است...