همسایه ها

تنم هنوز داغ خون و گلوله و کابوس است. هیکلم را لَخت و سنگین از تخت می کنم و توی آشپزخانه می کشم. خانه سایه روشن است، هوا تاریک... وقتی می خوابیدم هنوز روشن بود. با گنگی دست می کشم به ظرف ها و اولین لیوانی که دم دستم می آید پر از شیر می کنم. بعد طوری که قاشق چای خوری به لبه های لیوان نکوبد، نسکافه را هم می زنم و سعی می کنم ضربان تند و لرزان قلبم را در گوش هایم بشنوم.

از لای پنجره آشپزخانه صدای هوار می آید. کسی با بغض حرف می زند. توی سرش می زند. صدای توی سر زدن با هر صدای دیگری فرق دارد. کسی توی سرش می زند و صدایش را روی سرش می اندازد. پنجره آشپزخانه را هم می گذارم اما صدا باز راهش را از لای درزها باز می کند و توی سرم می کوبد.

حالا می شود فهمید که یک مرد ناله می کند. یک مرد عربده می زند. گریه می کند. می گوید اگر همین یک بار نروی... و هق هقش اوج می گیرد. می گوید نمی گذارم... اگر بمانی... هما همین یک بار... هما هما می کند و ارتعاش صدایش توی ساختمان می پیچد. هما توی هوا پخش می شود. باریک می شود و از لای درز پنجره توی آشپزخانه ام می آید. حالا صدای سرد و آرام هما زیر ضجه های مرد پخش شده. جمله های نامفهوم هما با یک «اگر» محکم شروع می شود و کم کم از اوج می افتد.

مرد هنوز گریه می کند؛ شکل بچه ها. من زیاد گریه مردها را ندیده ام اما همان یکی دوباره کافی بود تا پا به پایشان اشک بریزم. مرد نباید گریه کند؛ این وحی منزل است... مرد حالا آرام تر شده. نرم حرف می زند و یکریز. زن عصبانی داد می زند: پس خداحافظ و صدای کوبیده شدن در همه چیز را خاتمه می دهد. گریه های مرد را... زمزمه های سرد و بی تفاوت زن را... و توی سر کوبیدن هایی که توی گوشم می کوبید. تنم هنوز داغ خون و گلوله و فریاد است...

آبی بدقواره

از لای ماشین های عجول رو به رویم گردن کشیدم و زل زدم به چشم های پارکبان پیری که داشت به راننده 206 فرمان می داد. سرش را که گرداند، نگاهش توی چشم هایم نشست. پرسیدم جا هست؟ پیر مرد چند بار سر و دستش را تکان داد و برایم راه گرفت تا به جای 206 پارک کنم.

لاغر بود و سیاه چرده. قدش هم اندازه خودم بود و لباس آبی نفتی بدجور به تنش گریه می کرد. با وسواس زیادی شروع کرد به فرمان دادن. یکی دو بار جلو عقب کردم تا همانجایی پارک کنم که او می خواست. درست مماس با نرده پل.

پیاده که شدم، 5هزارتومانی را به سمتش گرفتم و عذر آوردم که پول خرد ندارم. پیرمرد آرام و باحوصله، انگار که تمام روز را وقت داشته باشد، اسکناس های ته جیبش را روی صندوق عقب خالی کرد و شروع کرد به شمردن. هزارتومن... دو هزار تومن... پونصد تومن... چند اسکناس مچاله را کف دستم گذاشت و گفت: 100تومانش کم است. بقیه پول را گرفتم و راهی شدم اما پیش از آنکه راه بیفتم، پیرمرد جست زده بود سمت راننده دیگری که دنبال جای خالی می گشت.

بین راه نگاهی به پول خردهای مچاله انداختم. صدتومان نه، هزارتومان کم بود. فکر کردم وقت برگشت می گویم اشتباه حساب کرده و بقیه پول را پس می گیرم...

وقت برگشت، خیابان قفل شده بود. بوق بود که توی گوش می پیچید... ترافیک... موتورهایی که کج می رفتند... زیاد توقف می کردند... جلوتر ماشین های در هم تنیده یک طرف خیابان تاب می خوردند. زنی گفت: لابد خبری شده که خیابان بند آمده... خبری شده بود.

چند مرد جوان سراسیمه را دیدم که موبایل به دست در یک قدمی ماشین من می چرخیدند... چند نفر مات و مبهوت به زمین نگاه می کردند و یک پسر نوجوان به پرایدی که وسط خیابان توقف کرده بود تکیه داده و مستاصل و وحشت زده دور و برش را نگاه می کرد... پیرمرد، با لباس آبی بدقواره اش کف زمین افتاده بود و ناله می کرد. در یک قدمی ماشین من... صورت سبزه اش زیر آفتاب برق افتاده بود و سینه اش به آرامی بالا و پایین می رفت...

 


بعدا نوشت: فکر کنم این نوشته چیزی شد شبیه داستان های کلید اسرار. راستش اصلا نقل نتیجه اعمال و نفرین من و دلخوری و حقش بود و این حرف ها نیست. اتفاقا این یادداشت را نوشتم محض ثبت یک خاطره تلخ که نشانم داد مرگ چقدر نزدیک است... به من، به آدم هایی که در یک قدمی من نفس می کشند... خودم که دوباره خواندم، حق دادم به کسانی که برداشت اخلاقی از نوشته ام کرده اند اما حسش نیست اصلاحش کنم. شما نوشته بالا را به انضمام این توضیح کوچک بخوانید.