آقارضا پیری پس کی می میری؟

4)

«آقا رضا پیری» آخرین کسی بود که بعد از جلال و سیمین و ناصر و نسرین و پری به جمع خانواده مادری ام اضافه شد. کسی که مثل فرزند خانواده بود و نبود. مثل همخانه بود و نبود... خانواده مادری ام همیشه دوستش داشتند، همیشه نگرانش بودند، همیشه حسابش می کردند اما هیچ وقت سر سفره شان برای او بشقاب نمی گذاشتند. هیچ وقت دعوتی مهمانی هایشان نبود و اگر شبی قرار بود کسی در خانه خالی بماند و کشیک دهد، بی شک آن کس آقارضا پیری بود.

اتاق آقارضا پیری، فضای یک در دو متری زیر پله بود که با یک در چوبی از دنیای پرهیاهوی خانه پدربزرگ جدا می شد. با یک فرش، یک پشتی، رادیوی دو موج و یک تسبیح سبز تیره.

آقارضا وقتی به خانه پدربزرگم آمد، جوانک خجالتی و بی آزاری بود که اهل محل می گفتند یک تخته اش کم است. بعد از مرگ مادرش، پدربزرگم او را به حجره برد و زیر پر و بال خودش گرفت. انگار که از همان روز اول یک پسر دیگر هم داشته باشد؛ اگرچه سنشان بیشتر به برادر نزدیک بود تا پدر و پسر.

صبح ها با هم به حجره می رفتند و شب ها با هم به خانه برمی گشتند. بعدها پدربزرگم یک صیغه محرمیت صوری بین او و پری 9ساله خواند و از آن روز آقارضاپیری شد محرم مادربزرگ و اجازه داشت وقت بیشتری را در خانه بماند.

×××

آقارضاپیری هر روز صبح، کلاه بافتنی سبزش را به سر می کشید و با عینک ته استکانی اش راهی کوچه می شد تا نان داغ و عدسی تازه را سر سفره پدربزرگم بگذارد و بعد، خودش همانطور که در زیرپله ای اش را باز گذاشته بود، رو به حوض می نشست و صبحانه مفصلش را می خورد.

یکی از همان صبح ها که مادربزرگم بساط صبحانه را می چید، صدای کوبیده شدن در خانه هول انداخت به جانش. پا تند کرد توی حیاط و چند نفر از همسایه ها را در چهارچوب در دید که وحشت زده، کلمات مبهمی را می گویند که مینی بوس، خیابان خالی و جنازه از بقیه زنگ بیشتری داشت. مینی بوس... خیابان خالی صبح و... خداحافظ آقا رضاپیری.

×××

قدیم ترها، وقتی آقا رضا پیری هنوز سرحال بود، دخترخاله هایم سر به سرش می گذاشتند و برایش دم می گرفتند که: آقارضا پیری پس کی می میری... و آقا رضا پیری همیشه می خندید و تا جان در تنش بود، دور حوض می دوید و دنبالشان می کرد. آن روزها برای آقارضا پیری مردن هم خنده دار بود... همانقدر که برای ما بچه ها...

 

من و بوی برگه های زردآلو

3)

خانه پدربزرگ چهار اتاق داشت. اتاق هایی با سقف بلند که دو تا دو تا در دو طبقه قرار گرفته بودند و با راهرویی که از وسطشان می گذشت، جدا می شدند. قدیم ترها، یک اتاق مهمان خانه بود و اتاق رو به رو جایی که مادربزرگ و پدربزرگ روزشان را شب می کردند. گوشه دیوار هر اتاق گنجه ای با در چوبی بود که به اندازه پنهان کردن چند بقچه لباس جا داشت. گنجه یکی از اتاق ها همیشه بوی نفتالین می داد و گنجه اتاق رو به رو، بوی آجیل و شیرینی و برگه های زردآلو.

اتاق ها هر کدام دو ارسی بلند داشتند که پدربزرگ عادت داشت سماور نفتی اش را روی درگاه این ارسی ها بگذارد. با استکان و چای خشک و قندانی که همیشه پر از «چشم خروسی» بود. پدربزرگ از حجره اش آبنبات هایی برایمان می آورد که ما اسمش را گذاشته بودیم چشم خروسی. ریز و گرد و زرد بودند و ما هیچ چیز دیگر را در دنیا پیدا نمی کردیم که این قدر شبیه این آبنبات ها باشد؛ جز چشم خروس!

کنار قندان قند و چشم خروسی همیشه کاسه لعابی بزرگی بود که مادربزرگ شب به شب آلو و برگه هلو و زردآلو را در آن خیس می کرد تا فردا عصر به خورد پدربزرگم بدهد. همان جایی که اغلب یک شیشه پارافین خوراکی هم گذاشته شده بود تا پدربزرگ روزی دو سه بار آن را سربکشد و شکمش به کار بیفتد. زندگی پدربزرگ بدون این کاسه لعابی و آن شیشه پارافین عملا غیر ممکن بود. آن روزها فکر می کردم چیزی در شکم پدربزرگ زنگ زده که بدون این شیشه روغن و کمپوت لیز و غلیظ آلو قفل می کند و از کار می افتد.

 

من و ناودان های حلبی

2)

مادرم همیشه تعریف می کرد که زمستان ها، پای ناودان های حلبی کنار حیاط سرسره برفی درست می کردند و گاهی که ارتفاع برف تا زانوهایشان می رسید، مادربزرگ نسرین و سیمین و پری و حتی جلال و ناصر را جمع می کرد و شش تایی تونل برفی درست می کردند و از این سر حیاط تا آن سر توی تونل می خزیدند. بعد نوبت لبو خوردن و سرخ کردن لب دخترها می رسید و بعد هم درست کردن بزرگ ترین آدم برفی سال.

سال ها بعد، وقتی ناودان های کهنه شکاف برداشتند، من و خواهرانم پای ناودان های حلبی می نشستیم و بازی می کردیم. آن روزها برف زیادی نمی آمد. در عوض تا بخواهی باران بود و گنجشک هایی که از وحشت باران در شکاف تن فرشته ها خانه می کردند. نمای بلند خانه پدربزرگ، پر از فرشته های سنگتراشی بود که لای شال های حریر نشسته بودند و من هربار با دیدنشان یاد فرشته های تابلویی می افتادم که مادربزرگ در مهمانخانه گذاشته بود. فرشته های سرخ و سفید و بالداری که دور یک فرشته بزرگتر می چرخیدند و خیره نگاهش می کردند.

فرشته های سنگی خانه پدربزرگ هر سال پیرتر می شدند و یک شکاف به شکاف هایشان اضافه می شد. یک حفره به حفره های بینشان. گنجشک ها قدر این حفره ها را می دانستند و در عمق کمش لانه می کردند، تخم می گذاشتند و جوجه به دنیا می آوردند. جوجه هایی که اگر خوش شانس بودند، اگر تخمشان از ارتفاع غیرعادی ساختمان زمین نمی افتاد، یا اگر به محض بیرون آمدن از تخم سقوط را تجربه نمی کردند، می توانستند پر در بیاوردند و تا باغچه خانه پدربزرگ بپرند. اما همیشه بیشتر گنجشک های تازه از تخم درآمده پیش از آنکه پردرآورند پایین می افتادند و لاشه های کوچکشان، با پوست شیشه ای نارنجی رنگی که داشتند زیر پا له می شد. خصوصا اگر باران می آمد... خصوصا اگر باد...

من، گنجشک ها و درخت خرمالو

یادم هست وقتی کوچک بودم، یک سال به بهانه ای بیشتر وقتم را در خانه پدربزرگم گذراندم. با پدربزرگ مهربان و مادربزرگ بهانه جویی که اگرچه دوستم نداشت، اما همه وجودش، همه رسم و رسوم ساده اش، حتی همه مهربانی های منحصر به فرد و تمام نشدنی پدربزرگم طوری در من رسوخ کرد که تا سال ها بعد درونمایه من را جهت می داد.

مادربزرگ و پدربزرگ، به رسم تمام تهرانی های قدیم ادبیات خاص خودشان را داشتند. ادبیاتی که این روزها اگر شبیهشان را بشنوید یا می خندید و یا چشمانتان پر از علامت سوال می شود. زندگی ساده و شیرین و پر از جان خودشان را داشتند. در یکی از کوچه های تنگ میدان خراسان، در یک خانه قدیمی و اشرافی که طاق نصرت جلوی حوضش مایه غبطه «عفت سیاه» و «اکرم خله» بود و حیاط بزرگ و باغچه های پرگل و حوض خوش رنگش دل خیلی ها را می برد.

می خواستم یک پست از خانه پدربزرگ بگویم که فکر می کردم خاطره هایش را از یاد برده ام. وقتی شروع به نوشتن کردم، انگار که نخ خاطراتم را کشیده باشم و به امروز آورده باشم، پرده پرده مقابلم جان گرفت... تصمیم گرفتم چند پست پیاپی یا پراکنده را به این خاطره های نمردنی اختصاص دهم.

مجبور نیستید این خاطره های زیادی شخصی را بخوانید. اما اگر خواندید برای آرامش پدربزرگ فراموشی گرفته ام دعا کنید. من هنوز خیلی از حس های خوب کودکیم را مدیون او هستم...

 

1)

حیاط خانه پدربزرگ، بزرگ بود. آنقدر بزرگ که می شد دور حوض آبی اش دوید و از نفس افتاد. می شد کنار باغچه های بزرگش دو زانو نشست و گنجشک های سرخوشی را تماشا کرد که ظهرها لای شاخه های شمشاد و گل ساعتی جیرجیر می کردند و پی دانه می گشتند.

گنجشک ها بچه های خانه بودند که هر ظهر سر سفره دو نفره مادربزرگ و پدربزرگ می نشستند. مادربزرگ هر ظهر ارسی های خانه را باز می گذاشت و همانطور که کنار درگاه ارسی ناهار می خورد، تکه نان های ته سفره را پرت می کرد توی باغچه... زمستان که می شد، کاسه لعابی سبز و کرمش همیشه پر از ترید نان خشک، لب دیوار بود تا یاکریم های کز کرده گرسنه نمانند.

در خانه پدربزرگ گنجشک ها آدم بودند. مثل ماهی های درشت حوض که هر نوروز تعدادشان بیشتر می شد، مثل خروس هایی که گهگاه مهمان باغچه می شدند و به یک ماه نرسیده پروارتر از قبل روی سفره می نشستند، مثل درخت خرمالوی بلندی که دست هیچ کس به شاخه هایش نمی رسید و با این حال، هر سال بار می داد و هر پاییز مادربزرگ لهیده های خرمالو را از کف حیاط جارو می کرد...

آنها همگی آدم بودند و این آدمیت را همسایه ها هم به رسمیت می شناختند. حتی منصور خانم، دوست بی سواد مادربزرگ که عادت داشت دفترچه تلفنش را با بارزترین ویژگی هرکس نقاشی کند، جلوی شماره خانه پدربزرگم یک درخت خرمالوی بزرگ کشیده بود که شاخه هایش به صفحه های کناری می رسید...


دروغ می گویند آینه ها

سر میز گردی نشسته بودیم آن شب و پرحرفی مان گل انداخته بود که فلاش دوربین شیوا روی صورت من پخش شد. سرم از گردن بالاتر بود... لب هایم داشت بی هوا می خندید و چشم هام روی آزاده گیر کرده بود که در آن هیاهو سعی داشت با جیغ و پانتومیم صدایش را به گوش من برساند. شیوا عادت دارد که بی هوا عکس بگیرد. همیشه و هرجایش فرقی نمی کند. همیشه و هر جا بی هوا عکس می گیرد!

گونه هام از گرمی هوا، رنگ پیراهنم شده بود. چند تار موی عرق کرده به شانه ام چسبیده بود و اگر خوب دقت می کردی، می توانستی شادی و تعلق و غافلگیری را یکجا توی صورتم ببینی.

فلاش شیوا طوری در تصویر منجمدم کرد که تا به حال خودم را آن طور ندیده بودم... یک برش کاملا طبیعی از زمان و مکان. با خنده ای که به زور یک انقباض خود خواسته به صورتم نیامده بود. با چشم هایی که برخلاف تمام عکس ها، به خالی مبهم رو به رو خیره نبودند و با پوز ساده ای که بیشتر از همیشه شبیه من بود. من شبیه آنچه که همه می بینند در زمان ثابت شده بودم و این برای اولین بار بود که می فهمیدم خودی که دیگران از من می بینند، چقدر با خودی که همیشه از خودم دیده ام فرق دارد!

حالا ماه هاست عکس آرزوی پیرهن قرمز آن شب را پس زمینه لپ تاپم کرده ام و هر بار وقت دیدنش خیال می کنم یک آدم جدید رو به رویم نشسته. یک آدم شبیه من که خیلی طبیعی تر از تصویر توی آینه می خندد و گوش می کند و می بیند.

pending

هوم سیک شده ام. در شهر و خانه خودم...

این روزها به تمام ژست های روشنفکرانه دوران یک ژست دیگر هم اضافه شده و آن کپی نکردن از سی دی های مهران مدیریست!

  

پ.ن1: من به هر حال طرفدار احترام گذاشتن به حقوق همدیگر و در نظر گرفتن قوانین کپی رایت هستم اما حاضر نیستم صرفا به خاطر قربان صدقه و خواهش و تمنای یک کارگردان کاری را بکنم یا نکنم.

پ.ن 1’ : برایم سوال است که این مردم روشنفکر به خاطر آنکه کارگردان های هالیوودی برای رعایت کپی رایت التماس شان نمی کنند دی وی دی بهترین آثار دنیا را از گوشه خیابان به ثمن بخس می خرند؟

1- فیلم استخر شیرودی دست به دست می چرخد. کافیست در هر موتورسرچی بزنید شیرودی تا فیلم کتک خوردن بچه های استخر، با کیفیت های مختلف برای دانلود در اختیارتان قرار بگیرد. واکنش مدیر شیرودی بعد از این اتفاق، اخراج مربی بود. واکنش روانشناسان، هشدار به خانواده ها و واکنش خانواده ها فحش و بد و بیراه و ترس و اضطراب.

گفتن ندارد که دیدن صحنه کتک خوردن بچه ها، به اندازه کافی دلریش کننده هست، آن هم اگر کوچک باشند، اگر بامزه باشند، اگر بی گناه باشند، تنشان خیس باشد و بعد از کتک سرخ شود، ناله کنند و اشک بریزند و هزار و یک اگر دیگر.

این وسط اما جای یک واکنش خالی بود. همه پرسیدند چرا زد؟ اما کسی نپرسید چرا این فیلم به بیرون درز کرد؟ اگر شیوه معمول این مربی با کتک آموختن بوده، چرا این بچه ها قبل تر به خانواده شکایت مربی را نکرده بودند؟ چرا خانواده ها ندیده بودند تن عزیزدردانه شان سرخ و کبود است؟ چرا کم شدن انگیزه فرزندشان را برای ادامه کلاس شنا حس نکرده بودند؟ چرا دوربین یا موبایل دوربین دار توی استخر برده شده بود؟ چرا فقط سه نفر از بچه ها کتک خورده بودند؟ و هزار و یک چرای دیگر. ما همیشه می پرسیم چرا اما الزاما چرای درست را نمی پرسیم.

مثلا اگر می دانستیم این سه شناگر کوچک از سر تخسی و شیطنت کار خطرناکی کرده اند که خدا رحم کرده و جانشان را حفظ کرده چی؟ باز هم به این سفت و سختی مربی را متهم درجه اول می دانستیم؟

 

2- ماجرای سقوط زن نابینا در حفره مترو هم همین طور. انتقادها، مسئولان مترو را نشانه رفته است. در حالی که من نقش خطای فردی را در این اتفاق پررنگ تر می بینم. کسی نمی پرسد چرا یک زن نابینا که عادت به رفت و آمد در اجتماع دارد، بی محابا در جایی که همه می دانند چقدر خطرناک است پیش می رود و اگرچه هشدارهای ماموران مترو را بارها درباره خط لبه سکو شنیده، باز هم هیچ تلقی ای از جایی که وارد آن می شود ندارد. چرا یک زن نابینای مادرزاد، از عصای سفیدش برای پیدا کردن پرتگاه ها درست استفاده نکرده است؟ چرا حتی اگر خیلی شتابزده بوده، از کسی نخواسته که کمکش کند؟ آن هم در شرایطی که می دانسته در یکی از پر ریسک ترین فضاهای شهر قرار دارد و هر آن ممکن است حادثه ای اتفاق بیفتد؟

به جای آن همه ما می پرسیم چرا مترو خط لبه سکو را برجسته نکرده است؟ چرا ماموران مترو زن نابینا را تا داخل قطار هدایت نکرده اند؟ و چرا تجهیزات ایمنی مترو کافی نبوده است؟

3- ما همیشه می پرسیم چرا اما الزاما چرای درست را نمی پرسیم و درست به همین دلیل است که همیشه یک متهم پیدا می کنیم و یک بحران قابل تکرار را با ربط دادن به یک متهم دم دستی و البته بی ربط کمرنگ جلوه می دهیم.


 

بوی مرده

من بوی مرده را خوب می شناسم. بویی که مادربزرگ در روزهای آخر عمرش داشت. بویی که وقتی من و او تک و تنها در خانه بودیم و من تست های لعنتی کنکور را دوره می کردم، توی خانه پیچید. بویی که وقتی در چهارچوب در اتاق مادربزرگ ایستادم و به قفسه سینه اش خیره شدم، دلم را بهم زد... آن شب تا صبح بوی مرده می آمد. تا چند ماه بعد حتی که تخت مادر بزرگ را دور انداختیم و لباس هایش را سوزاندیم و سردی خاکش دامنمان را گرفت، من هنوز بوی مرده می شنیدم.

سه سال بعد، دوباره در غسالخانه بودم. این بار لیلا را روی تخت سنگی غسالخانه انداخته بودند و بوی مرده تا حلقومم خزیده بود. نمی خواستم شستنش را ببینم اما یک لحظه یادم افتاد دلم برای این چهره تنگ خواهد شد. یادم افتاد سریال مرگ لیلا بدون این اپیزود برای من کامل نمی شود و من بدون دیدن لیلا روی این تخت، توی خاک، هیچ وقت مردنش را باور نخواهم کرد.

صدای دندان قروچه ام را می شنیدم وقتی پشت شیشه ایستاده بودم. وقتی از ترس خودم را پشت سر دیگران پنهان می کردم تا به صورت کبود و سینه بخیه خورده لیلا خیره نمانم... تنم تا هفته ها بوی مرده می داد. درست مثل همان روزی که 18 ساله بودم و بوی مرگ مادربزرگ را گرفته بودم.

چند شب پیش خواب قبرستان را دیدم. از آن خواب های طوسی خیسی که همه چیزش به طرز خوفناکی ارتعاش دارد. صداها، آدم ها، خاکی که از زمین بلند می شود، قطره ای که توی آب می افتد...

بوی مرده توی دماغم پیچیده بود. دو مرده را روی دوش انداخته بودیم و در به در قبرستان، دنبال قبر خالی می گشتیم. روی زمینی پر از چاله های کوچک که در هر چاله، نوزاد ناقص الخلقه ای در آب شناور مانده بود، با دو مرده سنگین که سال هاست دیگر بوی مرگ نمی دهند... از پتوی سبز و طوسی شان آب مرده می چکید و از میان آن همه طوسی وهمناک، قرمزی خون چشممان را می زد.

من بوی مرده را می شناسم و این روزها خانه ام به طرز خوفناکی  بوی مرده می دهد.