2)

مادرم همیشه تعریف می کرد که زمستان ها، پای ناودان های حلبی کنار حیاط سرسره برفی درست می کردند و گاهی که ارتفاع برف تا زانوهایشان می رسید، مادربزرگ نسرین و سیمین و پری و حتی جلال و ناصر را جمع می کرد و شش تایی تونل برفی درست می کردند و از این سر حیاط تا آن سر توی تونل می خزیدند. بعد نوبت لبو خوردن و سرخ کردن لب دخترها می رسید و بعد هم درست کردن بزرگ ترین آدم برفی سال.

سال ها بعد، وقتی ناودان های کهنه شکاف برداشتند، من و خواهرانم پای ناودان های حلبی می نشستیم و بازی می کردیم. آن روزها برف زیادی نمی آمد. در عوض تا بخواهی باران بود و گنجشک هایی که از وحشت باران در شکاف تن فرشته ها خانه می کردند. نمای بلند خانه پدربزرگ، پر از فرشته های سنگتراشی بود که لای شال های حریر نشسته بودند و من هربار با دیدنشان یاد فرشته های تابلویی می افتادم که مادربزرگ در مهمانخانه گذاشته بود. فرشته های سرخ و سفید و بالداری که دور یک فرشته بزرگتر می چرخیدند و خیره نگاهش می کردند.

فرشته های سنگی خانه پدربزرگ هر سال پیرتر می شدند و یک شکاف به شکاف هایشان اضافه می شد. یک حفره به حفره های بینشان. گنجشک ها قدر این حفره ها را می دانستند و در عمق کمش لانه می کردند، تخم می گذاشتند و جوجه به دنیا می آوردند. جوجه هایی که اگر خوش شانس بودند، اگر تخمشان از ارتفاع غیرعادی ساختمان زمین نمی افتاد، یا اگر به محض بیرون آمدن از تخم سقوط را تجربه نمی کردند، می توانستند پر در بیاوردند و تا باغچه خانه پدربزرگ بپرند. اما همیشه بیشتر گنجشک های تازه از تخم درآمده پیش از آنکه پردرآورند پایین می افتادند و لاشه های کوچکشان، با پوست شیشه ای نارنجی رنگی که داشتند زیر پا له می شد. خصوصا اگر باران می آمد... خصوصا اگر باد...