بوی مرده
من بوی مرده را خوب می شناسم. بویی که مادربزرگ در روزهای آخر عمرش داشت. بویی که وقتی من و او تک و تنها در خانه بودیم و من تست های لعنتی کنکور را دوره می کردم، توی خانه پیچید. بویی که وقتی در چهارچوب در اتاق مادربزرگ ایستادم و به قفسه سینه اش خیره شدم، دلم را بهم زد... آن شب تا صبح بوی مرده می آمد. تا چند ماه بعد حتی که تخت مادر بزرگ را دور انداختیم و لباس هایش را سوزاندیم و سردی خاکش دامنمان را گرفت، من هنوز بوی مرده می شنیدم.
سه سال بعد، دوباره در غسالخانه بودم. این بار لیلا را روی تخت سنگی غسالخانه انداخته بودند و بوی مرده تا حلقومم خزیده بود. نمی خواستم شستنش را ببینم اما یک لحظه یادم افتاد دلم برای این چهره تنگ خواهد شد. یادم افتاد سریال مرگ لیلا بدون این اپیزود برای من کامل نمی شود و من بدون دیدن لیلا روی این تخت، توی خاک، هیچ وقت مردنش را باور نخواهم کرد.
صدای دندان قروچه ام را می شنیدم وقتی پشت شیشه ایستاده بودم. وقتی از ترس خودم را پشت سر دیگران پنهان می کردم تا به صورت کبود و سینه بخیه خورده لیلا خیره نمانم... تنم تا هفته ها بوی مرده می داد. درست مثل همان روزی که 18 ساله بودم و بوی مرگ مادربزرگ را گرفته بودم.
چند شب پیش خواب قبرستان را دیدم. از آن خواب های طوسی خیسی که همه چیزش به طرز خوفناکی ارتعاش دارد. صداها، آدم ها، خاکی که از زمین بلند می شود، قطره ای که توی آب می افتد...
بوی مرده توی دماغم پیچیده بود. دو مرده را روی دوش انداخته بودیم و در به در قبرستان، دنبال قبر خالی می گشتیم. روی زمینی پر از چاله های کوچک که در هر چاله، نوزاد ناقص الخلقه ای در آب شناور مانده بود، با دو مرده سنگین که سال هاست دیگر بوی مرگ نمی دهند... از پتوی سبز و طوسی شان آب مرده می چکید و از میان آن همه طوسی وهمناک، قرمزی خون چشممان را می زد.
من بوی مرده را می شناسم و این روزها خانه ام به طرز خوفناکی بوی مرده می دهد.