بعد از سال ها همین طور که یک چشمم به مانیتور است و چشم دیگرم به تلویزیون، فوتبال نگاه می کنم و به یاد هیجان روزهای نوجوانی و تب ناگزیر دهه 70 می افتم. این بار اما هر چیزی می تواند این هیجان زیر پوستی را از یادم ببرد؛ پوست کندن یک پرتقال ترش، ورق زدن روزنامه و خواندن یادداشت سردبیر، سرگرم شدن با پرینت های یک ضمیمه 8 صفحه ای منتظر چاپ...

شب وقت وبگردی هایم، به اینجا می رسم و هیچ جور نمی توانم تب خواندنش را کنار بگذارم؛ تب خواندن از فوتبال و مرد سایه واری که پشت این قلم جاندارترین موجود عالم من می شود.