یک لنگه پا ایستاده بودم وسط لی لی و هی به خودم نهیب می زدم که طاقت بیاورم. هی کج و راست می شدم، هی ریز ریز می جهیدم. خیالم نبود که از پس این خانه و خانه های رو به رویی برآیم. باید همیشه پادرد از راه برسد تا یادم بیاید خانه های دیگری  هم هست. حالا انگار که یک دفعه به خانه دوتایی 7 و 8 رسیده باشم، ذوق زده ام. می توانم استراحتی به پایم بدم و جفت پا بپرم و دو خانه را با یک جهش جلو بروم. می توانم حتی این لی لی همیشگی را پاک کنم و به جای خانه های دو تایی افقی اش، خانه های 5، 6 تایی بکشم. چند راهی ها همیش مرا سر ذوق می آورند.