خاک خوب!

پیرمرد سایه ام را که از دور می بیند، چند قدم پیش می آید. طوری که انگار مدت ها آمدن کسی را انتظار کشیده باشد. می گوید: "چی می خواهی؟ سفارش داری؟" با این که این روزها کمتر کسی سفارش سنگ جدیدی برای مرده های ابن بابویه دارد جواب منفی ام برایش سنگین است. کج خلقی اش را پنهان نمی کند و با ماشین سنگ تراشی اش ور می رود. می پرسم: "مرده های سال 44 کجا هستند؟" پیرمرد بی حوصله جواب می دهد: "دنبال کی می گردی؟" و بعد بی آنکه منتظر جواب باشد ادامه می دهد: "دیوار آجری را که ادامه بدهی، آن ته می رسی به یک ستون. در امتداد ستون بپیچ سمت راست، آن طرف مرده های سال 44 دفن شده اند. پیدایشان می کنی."
با چالاکی خاصی که تناسبی با 60 سالگی اش ندارد به سمت اتاقک کارش می رود. اتاقکی که از 35 سال قبل تا به حال سنگ قبر اهالی این قبرستان را در آن ساخته و رنگ زده است. چند قدم مانده به اتاقک ده متری اش برسد که تیر آخر را می زنم: "این همه سال که اینجا بوده اید، خاکسپاری آدم های مهم را هم دیده اید؟" با همان لحن از سر باز کنی می گوید: "نه ندیده ام. همه شان قبل از این که من بیایم مرده اند." مکثی می کند و انگار که چیز تازه ای یادش آماده باشد، زیر لب زمزمه می کند: "جز موذن زاده اردبیلی که آن طرف روی قبر پدرش دفن شده است."
وقتی برای بیشتر شنیدن سماجت می کنم، لحنش گرم تر می شود. به قول خودش فهمیده که طالبم و انگار که بخواهد هر چه در چنته دارد یک جا نشانم دهد، جملاتش را پشت سر هم ردیف می کند: "اینجا را دیده ای؟ استاد بهزاد دفن است. این هم زنش. نگاه کن! 24 روز بعد از شوهرش مرده."
سنگ قبر خاکستری رنگ استاد حسین بهزاد و همسرش تنها چند قدم تا کارگاه سنگ سازی فاصله دارند. جای خلوتی چسبیده به دیوار ته آرامگاه که سبزی درختانش انگار از پاییز جا مانده است. می گوید: "همه اول سنگ ها را که می بینند فکر می کنند اینها را اینجا ساخته ایم که ببریم روی قبر استاد بهزاد نصب کنیم. خم می شوند و زیر و روی سنگ را وارسی می کنند بعد تازه می فهمند که زیر این سنگ ها آدم خوابیده."
پیرمرد راحت از مرده ها حرف می زند، انگار سال ها همنشین بهزاد و دهخدا و تختی بوده که وقتی نامشان را می آورد، خرده ریزه هایی از تاریخ زندگی شان را هم ردیف می کند. می گوید: "آن طرف را دیدی؟ نسیم شمال دفن است. روزنامه نگار بوده. یکی که آمده بود سر قبرش می گفت اواخر عمرش به زور می برندش تیمارستان و می گویند دیوانه ای. بعد سید حسن مدرس بیرونش می آورد. چند وقت بعد هم معلوم نمی شود چطور می میرد." و ادامه می دهد: "آن طرف تر هم قبر موذن زاده اردبیلی است. خیلی ها اینجا هستند که شاید شما نشناسی. سنت که قد نمی دهد. می دهد؟" منتظر جواب نمی ماند. ادامه می دهد: "اینجا جای باصفایی بود اما تغییرش دادند. گله به گله قبرستان مقبره های خانوادگی قدیمی بود که چند سال پیش گفتند می خواهد اینجا را موزه کنند و این ها مزاحم است؛ خرابشان کردند. فقط 3 تا از آن مقبره ها مانده. حالا هم که بناست دوباره اینجا مرده دفن کنند. روی همین مرده های قبلی. می گویند یک نسل از مردنشان گذشته و ایرادی ندارد."
پیرمرد که حالا می دانم نامش ابوالفضل است، شوق زیادی برای رو کردن حاشیه ها دارد؛ جزئیاتی که در این 35 سال از قبرستان و آدم هایش شنیده و حالا انگار که بعد از مدت ها گوشی را برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده باشد، همه را پشت سر هم تعریف می کند: "انگار قبل از دوره ناصرالدین شاه قاجار اینجا باغ بوده. اما یک روز که باران زیادی می آید، مردم می بینند جسد یک نفر از زیر خاک بیرون آمده. تر و تازه. آنهایی که سری در کتاب داشتند از روی تکه سنگی که کنار جسد بوده می فهمند این جسد شیخ صدوق است که 800 سال پیش مرده و در تمام این مدت جسدش سالم مانده است. حتی حنایی که کف دست هایش زده بود هم سالم مانده بود. همان زمان مقبره شیخ صدوق را اینجا بنا می کنند و چون مکان حرمت داشته، می گویند قبرستان شود."
گورستان خلوت است. مثل تمام وسط هفته هایی که سرمای خشک آذرماه دل و دماغ گشت و گذار در قبرستان را برای کسی باقی نمی گذارد. با این حال هنوز دو سه نفر را می شود دید که سر قبرهای سی، چهل سال قبل نشسته اند و فاتحه می خوانند. پیرمرد سنگ تراش می گوید: "اگر دنبال آدم معروف ها می گردی اینجا زیادند. همه جورش را هم پیدا می کنی. از سیاسی گرفته تا هنرمند و ادیب و عارف." بعد سنگ قبر بلندی را نشان می دهد و می گوید: "مثلا این خانم از نواده های محمدشاه قاجار بوده که همین چند سال پیش مرد و آوردند اینجا دفنش کردند."
ابن بابویه پر از "ملک" و "الدوله" و "خان" است. پر از آدم های بزرگی که عظمتشان تناسبی با سنگ های یک متری گورشان ندارد. رو که بر می گردانم، پیرمرد را می بینم که پا تند کرده سمت اتاقک کساد و نیمه متروکش. می گوید: "من کلی کار دارم وگرنه می آمدم تک تکشان را نشانت می دادم. اینجا یکی من قبرستان را مثل کف دستم بلدم یکی سید که نگهبان اینجا است و امروز نیامده."
تازه واردها تنها کسانی هستند که برای پیدا کردن نام و نشان مرده ها به زحمت می افتند. وگرنه قدیمی تر ها همه می دانند که چطور باید گورهای بی قطعه و شماره و ردیف ابن بابویه را پیدا کرد. گورستان بر اساس سال مرگ مرده ها پر شده و همین نظم کوچک، تکلیف نشانی تمام مرده ها را روشن می کند.
قسمت انتهایی گورستان، جایی است که شهدای حادثه 30 تیر را دفن کرده اند. یادگار روزهای پر تب و تابی که با اعتراض مردم به روی کار آمدن قوام السلطنه و تیراندازی نیروهای پهلوی به مردم معترض رقم خورد. از شاخه گل های نیمه پژمرده ای که روی قبر هر کدام از شهدا قرار دارد می شود فهمید که بعد از 57 سال هنوز هم فاتحه خوان دارند. سنگ قبر شهدای این حادثه را سکوی بلندی از بقیه فضای گورستان جدا می کند. درست رو به روی جایی که مقبره میرزاده عشقی با طراحی خاصش توی چشم می زند؛ شاعری که 28 سال قبل از شهدای 30 تیر، به خاطر مخالفتش با رضاشاه هدف گلوله قرار گرفت. حالا یک تکه از تاریخ مشروطه ایران، زیر بنایی خوابیده است که در روزگار تجدد رضاشاهی، شکل مجسم نوآوری محسوب می شد؛ مقبره مکعبی شکلی که با سقف شیب دارش در گورستان های سنتی ایران کمتر نمونه دارد.
در میانه ابن بابویه، پشت حرم شیخ صدوق، پدر ادبیات و پژوهش ایران خوابیده است. علی اکبر دهخدا را می شود در آرامگاه خانوادگی اش جایی در نزدیکی آرامگاه شیخ رجبعلی خیاط دید که 54 سال است بین دیوارهای آجری و کاشی های سرمه ای آرامگاهش آرمیده است. برای دیدن دهخدا چاره ای ندارید جز آنکه از پنجره مشبک آرامگاه سرک بکشید و قبرهای غبار گرفته خاندان دهخدا را تماشا کنید. درست برخلاف آرامگاه غلامرضا تختی که تازه ساز ترین بنای ابن بابویه است و در دسترس ترین. آرامگاهی که سال گذشته بعد از 40 سال از دیواره های قدیمی دورش بیرون آمد تا وعده مسئولان برای ساخت آرامگاهی درخور جهان پهلوان عملی شود. تختی حالا زیر طاقی خوابیده که با 8 ستون سنگی سرپا است؛ جایی در کنار خاندان شمشیری که از سال 46 مهمان مقبره خانوادگی آنها بوده است. آرامگاه تختی تنها تکه ابن بابویه است که هر روز فاتحه خوان دارد، هر روز آب و جارو می شود و نگهبان پیر آرامگاه اگر سر ذوق باشد چراغ سبز زیر طاقش را روشن می کند تا سنگ قبر تختی از زیر شیشه بلندش بهتر به چشم بیاید. آرامگاه تختی زنده ترین تکه قبرستان است.