I know you think that I shouldn't still love you
I'll tell you that
But if I didn't say it
Well, I'd still have felt it
Where's the sense in that?
I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were
Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
I know I left too much mess
And destruction to come back again
And I caused but nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "It's over"
Then I'm sure that that makes sense
Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
And when we meet
As I'm sure we will
All that was then
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on
Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
سر نوشت:
دلم می خواهد چند پاره شوم و هر پاره ام مثل کرم های دو نیم شده، یک پاره زنده شود و همه این پاره ها در عین استقلال، خود خود من باشند که می توانند راه های مختلفی را بروند و زندگی های مختلفی داشته باشند و در عین حال، همه همه شان هم خود من باشم.
یادش بخیر. بچه که بودیم، چقدر با الهام خاک باغچه را می کندیم که در خنکای ته خاک به کرم ها برسیم و بعد با بیلچه دو نصفشان کنیم تا همدم همدیگر شوند...
خود نوشت:
اول کتابی که هدیه داد، نوشته بود:
"روزگاری تنها یک کلمه باز بودم
و امروز
مانند تو آنقدر سکوت می کنم تا قلبم ناطق شود..."
به لب خندیدم و از سرم گذشت که نمی دانی خیلی وقت است دارم قلبم را هم به سکوت عادت می دهم.
جز به وظیفه، نمی نویسم. جز به ضرورت نمی گویم. جز به اجبار زمزمه نمی کنم. وقتی می گویم ضرورتِ حالم تنهایی است، مهر افسردگی می زنند. اما من منتظر شنیدن صدایی هستم که جز در سکوت، مجال ظهور ندارد.
می گویند آنقدر دور خودت را شلوغ کرده ای که جایی برای آمدن آمدنی ها نمانده است. حالا خلوت کرده ام. دو هفته است روزنامه نمی روم. صبح تا شبم اگر به کتاب و خواب نگذرد، به جا به جا شدن صبح تا شب در شهر می گذرد. آنقدر کارها هست که بتوانند به سکوت قلبم کمک کنند که بیا و ببین.
خیال ندارم به این زودی ها مشغول شوم. خودم را دربست وقف خودم کرده ام و آنها که باید.
مثل دخترهای خوب خیال دارم هر هفته هفتگی ام را از پدرم بگیرم و دغدغه ام دانشگاه باشد و خودم. نه از آن خودم دور و بری ها. خود خود واقعی ام. اصلا می خواهم ببینم چقدر طاقت دارم خودم را سوای وابستگی های روزمره و تکاپوها تحمل کنم.
سیر زندگی من هیچ وقت ترتیب و توالی نداشته. می خواهم از آن اوج شلوغ پلوغ، به این فرود آرام و خلوت برسم. چیزی که از دنیا کم نمی شود!
پیش پی نوشت:
چقدر عذاب آور است که هوشت به تشخیص تفاوت میان "حالت چطوره؟" با "حالت چطوره." قد بدهد.
پی نوشت:
من کی می خواهم بفهمم که توقع زیادی ست هر چیز، هر رابطه، هر کار با همان کیفیت اولیه حفظ شود. تو که حقیقتا اهل آن بچه بازی هایی که به سرت می زند نیستی آرزو! پس چه مرگت است که گاهی جری می شوی و ژست انتقامجویانه می گیری؟! بگذار تمام شود آرزو... بگذار همین جا تمام شود... در همین سه روز اول هفته سه بار سه نفر به سه شکل یادت انداختند که باید قدرت گذاشتن و گذشتن داشته باشی. گذشتن هم جزیی از بودن است. جزیی از آمدن. جزیی از وظیفه اصلا. حالا گیرم که کسی عمدا یا سهوا پا روی گوشه دامنت گذاشته و نمی گذارد فاصله بگیری. تو که رد نگاه ها را می فهمی آرزو! شانه به شانه بودن، دلیل خوبی برای پابند شدن نیست. برو. حتی اگر شده، دامنت را پاره کن و برو... بگذار و برو... بگذار همین جا تمام شود آرزو... همین ح ا ل ا ...
پس پی نوشت:
شاعر می گوید: عجب شرابی نفس تو داره. بد خوب می گوید شاعر! بد خوب می گوید!