پراکنده نویسی های یک ذهن بیکار
من همیشه فکر می کردم که این دختره به درد اون پسر بالاییه می خوره. عجیبه که اینا هیچ وقت با هم برخوردی نداشتن. پسره صبح ساعت هفت و نیم می ره بیرون، دختره یه ربع به هشت. یکشنبه ها دختره می ره خرید، پسره تا ظهر می خوابه. وقتی پسره می ره استخر، دختره آشپزی می کنه. حتی وقتی هر دو می رن خرید، به خاطر یکی دو دقیقه اختلاف، همدیگه رو نمی بینن...
از متن نمایشنامه "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"- ماتئی ویسنی یک*
فکرشو بکن! آدم پاشه بره نمایشگاه کتاب، از 10 صبح تا 5 بعد از ظهر چرخ بزنه، بعد یادش بره نشر ماه ریز رو ببینه! چرا من این روزا انقدر جینگول مستون شدم؟!
جهت سوختن دل دوستان نازنینی که در بلاد کفر هستن بگم که نمایشگاه عالی بود و من دیروز 15 تا از کتابای لیستم رو خریدم و اگه قدرت بدنی م مانع نمی شد، بیشتر هم می خریدم... برای اینکه دلمو خوشحال کنم، بابالنگ دراز رو هم خریدم. دلم خیلی ذوق کرد... نشر کاروان یه کار تاپ کرده بود که اگه 3تا کتاب ازشون می خریدی، پول 2تاشو باهات حساب می کرد... انتشارات خوارزمی تو نمایشگاه امسال شرکت نکرده بود. آقای انتشارات نیلوفر که موقع خرید، کلی ارادت از خودش به من نشون داد، گفت که خوارزمی گردنش کلفت شده و نمایشگاه رو تحریم کرده... تو یکی از غرفه های سالن های ناشران عمومی، برگه های تبلیغاتی رو این جوری زده بودن: نازایی و درمان آن، چگونه از ناخن ها محافظت کنیم، تقویت بینایی و شنوایی، باب راس! ... هر چی دیروز کتاب می خریدم، بازم می دیدم تو کیفم یه عالمه پول مونده. معلوم شد پولی که در میارم خیلی با برکت و حلاله و هیچم قلم به دست مزدور نیستم که حسابمو اجانب پر کنن... دیدن فواد خیلی خوشحالم کرد. از سه سال پیش تا حالا یه عذرخواهی بهش بدهکار بودم. با لهجه جنوبیش گفت: تو مثل خواهر منی. این حرفا چیه که می زنی؟... کلی ذوق کردم که سمیه.ن با یکی از صفحه بندهای روزنامه نامزد کرده... این لیلا نمی خواد بفهمه که شوهرش ناراحت می شه از اینکه ارتباطش با پسرای گروه، قوی تر از ارتباطش با شوهرشه؟... خرس قطبی شدم. صبح تا شب می خوابم... دو تا موی سفید تو سرم پیدا کردم. قبلا یکی بود... بعضی از آدما به درد زندگی مشترک نمی خورن. وقتی تک هستن خیلی خوشبخت تر و مفید ترن تا وقتی که جفت می شن. مگر اینکه یه آدمی دقیقا عین خودشون رو پیدا کنن. من از این آدمام... یه وقتایی الکی خنگ می شم و سئوالای بی مورد می پرسم. فلانی بهم گفت شنبه بیاید دفتر تا صحبت کنیم. گفتم در موردِ...؟ گفت: کار دیگه! به خودم گفتم دختر خانوم، به نظرت ما جز کار در مورد چی مثلن می خوایم صحبت کنیم؟ مثلن ازدواج؟!... اون موجود شریره هست که تو وجود همه آدماس، مال من این روزا خیلی پررو شده. باعث شد دیروز واسه اولین بار یه حس منفی احمقانه رو تجربه کنم. چون نبوتی اسم منو جا انداخته بود و فاطمه. ی که نه به اندازه من سابقه کار داره و نه شناخته شده ست، جا نیفتاده بود. باید آدمش کنم این موجود شریرم رو... تصمیم گرفته م تو عروسی سمانه روسری سرم کنم. الهام می گه با این ملا بازی هات ما رو زیر سئوال می بری. واقعا؟!... باید یه تیم آماری جمع کنم برای بررسی اینکه چرا ضریب همبستگی منفی بین "کیفیت اطلاع رسانی در نمایشگاه کتاب" و "تعداد ساندویچ فروشی های نمایشگاه" هر سال افزایش پیدا می کنه... به نظرتون من الان جل و پلاسمو جمع کنم برم سر درس و مشقم بهتر نیست؟!
* این کتاب مال نشر ماه ریزه که البته کل کتاب خیلی عالی تر از این تیکه شه! بگیریدش که اگه نخونید از دستتون رفته...