
خوابیده ای تخت... روی تخت. تنها کشیدگی چشم هات است که تو را نشان می دهد و موهای سیاه سیاهت که همان طور دم اسبی شده از بالای سرت روی بالش گذاشته اند.
چشم هات ورم کرده لیلا. کبود! چندتایی از دندان هات شکسته. مثل هر دو پات. این روزها زندگی نباتی را تجربه می کنی. روی تابلوی بالای سرت نوشته اند:
نام: لیلا ...
سن: 22 سال
تشخیص: HT
ورم کرده ای. حجیم شده ای لیلا! تا به حال خودت را انقدر چاق دیده بودی؟ لگنت شکست لیلا! همیشه خیال می کردی زیادی برای اندامت بزرگ است. بزرگ نبود... مادربزرگی اگر حرف هامان را می شنید می گفت نا شکری کرده ای که این بلا سرت آمده. برای بینی کوچک قشنگت هم ناشکری کرده بودی لیلا؟
هشیاری ات 5 است. پرستارت می گفت مریضتان خیلی بدحال است. فقط برایش دعا کنید. اما صورت دفرمه شده ات بدجور آرامش داشت لیلا. مگر می شود با این آرامش، باز هم بدحال باشی؟
خسته بودی. اصلا همه این ترم را خسته بودی. نمی جوشیدی. می گفتی نمی دانی چه ت شده. نمی گذاشتی حتی نزدیک حریمت شویم. از بدخوابی هات شکایت می کردی. حالا وقت داری هر قدر خواستی خستگی در کنی لیلا. مثل من که گاهی وقت ها می گفتم دلم می خواهد یک هفته زندگی نباتی داشته باشم. تو چهار روز است که گل و گیاه شده ای!
لیلا... پزشکت می گفت صدایمان را روی نوار ضبط کنیم تا هر لحظه بشنوی و محرک های محیطی ات بیشتر شوند. این را با لحن داوری می گفت که به بازنده مسلم مسابقه تیراندازی، فرصت یک پرتاب دیگر می دهد.
لیلا! روزی دو ساعت بوسیده شدن، روزی دو ساعت هق هق شنیدن، روزی دو ساعت نوازش و صحبت های یک طرفه شنیدن کم ات است؟ مادرت دارد سنگ تمام می گذارد لیلا! ناسپاسی نکن دختر.
انتظار داشتم خیلی آشفته ببینمش. تک دخترش هستی... بچه بزرگ خانواده... حتی آماده بودم مادرت را از همان ثانیه اول که دیدم، در آغوش بگیرم... شاید خیال کند کنار دخترش گریه می کند، وقتی در آغوش دوست تو خودش را خالی می کند. گریه نمی کرد. آرام بود. بیش از هر چیز، بهت زده بود لیلا.
لیلا مسخره است. چهره ات را که در ذهن می آورم هرگز نمی توانم با آدمی که قبلا می شناختم تطبیق دهم. لیلای جیغ جیغویی که شل و آرام راه می رفت و بلند بلند حرف می زد...
دهن باز کن دختر! یک کلمه حرف بزن! این ها همه منتظر بوق ممتد هستند. تو دهن باز کن لیلا که بدانند نمرده ای. صدایت را دوست داشتم. این را هم بهت گفته بودم. اعتماد به نفسی در صدایت بود که وقتی هم چیزی نمی دانستی، انگار همه چیز می دانی... وقتی حرف می زدی، همه را مجاب به شنیدن می کردی. لحنت آتقدر آرام است (بود؟) که حتی اگر حوصله شنونده هم سر برود، باز "آنی" که در صدات نشسته، جرات به میان حرف تو پریدن را نمی دهد. لیلا... لیلا! مهر "فوت شد" روی شناسنامه تو بدقواره است. با تمام تلاشت مبارزه کن دختر... نباید کم بیاوری. به خاطر مادرت نباید کم بیاوری لیلا...
یادت هست لیلا؟! روزهای آخر ترم... می گفتی تازه بعد از 5 ترم، درس خواندن را یاد گرفته ای. من بعد از پنج ترم درس خواندن را فراموش کرده بودم. می خواستی یادم بدهی. پس کی یادم می دهی لیلا؟!
بچه ها خیال دارند یک روز در دانشگاه جمع شوند و نوار برایت ضبط کنند. نه لیلا! از من نخواه که برایت حرف بزنم. زنگ زدم و همه شان را باخبر کردم... خبر کما رفتن تو، خبری نبود که راحت روی زبانم بیاید. اما یک قدم هم شاید یک قدم باشد لیلا. مثل دونده ای که امیدی به قهرمانی ندارد، ولی همه نیروی باقی مانده در وجودش را جمع می کند تا شاید دوم، سوم، یا حتی چهارم شود. هر چیزی جز باختن...
با این حال از من نخواه چیزی زیر گوشت بگویم لیلا. نمی شود مسخره بازی در آورد تا در ذهن ناهشیار تو روزهای خوش این سه سال تداعی شود.
لیلا! من پنجه هایت را می بینم که لب دره های زندگی آویزان شده ای. دوام بیاور دختر... تو را به خدا دوام بیاور...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
+ نوشته شده در 85/04/14ساعت 6:34 توسط آرزو |