تبليغاتX
هروله - عادت می کنیم...

 

امروز 4 سال بعد است. آن روزها، سرم داغ بود یا دلم؛ نمی دانم. اما مثل این روزهای این جماعت پر فریاد، دلم توی حنجره ام می کوبید. نفسم می توانست 24 ساعت بمیرد تا یکی بیاید و بگوید هر چه بود تمام شد به خدا*... می شد دندان قروچه ام را پنهان کنم و دستان یخ زده ام را پشتم بگیرم و به 4سالی که تباه می شود فکر کنم...

امروز 4 سال بعد است. 4سال از روزی که ساعت 7 صبح، به اتاقم دویدم و اشک ریختم و غصه فردا را خوردم. امروز 4سال تباه دیروز است و من عادت وار، به 4 سال سرخ و سفید فردا فکر نمی کنم... عادت وار... عادت وار انتظار نمی کشم... عادت وار سر خم می کنم. جنگیدن و نخواستن و سربرتابیدن را در دیروز جا گذاشته ام. حالا عادت وار تلخی ها را می شنوم، اخم می کنم، تعجب می کنم و سر می گردانم به روزمره های عادت وار امروزم...

عاقل نشده ام. این را مطمئنم.

 

 * می دانم؛ جای این اینجا نبود... ببخشید آقای عزیز

 


 

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 19:15  توسط آرزو  | 


Home |Archive | Contact