
محمدرضا رستمی، راننده آژانسی است که می گوید خانه محسن رضایی و همه قوم و خویش او را بلد است. مي گويد: «اينجا بيكاري بيداد مي كند. همين جوان ها را مي بينيد؟ همه بيكارند. چقدر به اين در و آن در بزنند و كار گيرشان نيايد. اينجا نه كارخانه اي هست، نه شركتي، نه چيزي. اين جوان ها هم مي ايستند سر خيابان. بيكاري هم كه مي دانيد ديگر. هزار جور بلا دنبالش مي آيد.»
از احتمال ریاست جمهوری محسن رضايي که حرف به میان می آید، چشم هایش برق می زند و حس افتخار توی لحن صدایش می نشيند: «برادرم هم کلاسش بود. خانمم هم نسبت دوری باهاش دارد. بالاخره همه بختیاری ها یک جوری بهم می رسند دیگر. خانم من هم مثل محسن رضایی از طایفه بابادی است.»
مکث می کند. طولانی. انگار که اظهار نظر بعدی را به تمام شدن جدال دو نیمه ناموافق ذهنش موکول کرده باشد. می گوید: «اگر رئیس جمهور شود... بالاخره آدم افتخار می کند که رئیس جمهور مملکت همشهری اش باشد. همین که ما برویم مشهد، اصفهان، شهرهای دیگر ایران و بگوییم همشهری رئیس جمهوریم، خودش برای ما بس است... اما خب... خدا کند اگر می آید، لااقل یک کاری بکند. نمی دانم چرا این همه سال که رفته و به اینجا رسیده، نکرد یک دستی به سر و گوش این شهر بکشد. مسجد سلیمان الان خیلی به توجه احتیاج دارد. برادرش چندباری آمد. اما خود محسن رضایی نه.»
محله، کوچه ندارد. خانه ها گله به گله خیابان خاکی ساخته شده اند. راننده دری را نشان می دهد و می گوید: "اینجا خانه خواهر محسن رضایی است."
"کنیز" خواهر بزرگتر محسن رضایی است. خودش می گوید 10-15 سالی بزرگ تر است. اما قبراقی و تند و تیزی حرکاتش نمی گذارد 70سالگی را به چهره اش نسبت دهیم. چهار زانو مقابلمان می نشیند و بدون سوال، شروع به گفتن می کند: «محسن برادر مادریم می شود. یعنی از یک پدر نیستیم. وقتی پدرم مرد، مادرم با پدر محسن ازدواج کرد. من بودم و خواهرم بی بی ماه. پدر محسن هم بعد از مرگ برادرش، دو دختر و یک پسر او را سرپرستی می کرد. می شدیم 5 تا بچه.»
خانواده رضایی هنوز عشایر بودند که بی بی زنون، مادر محسن، دلش هوای یک بچه دیگر می کند: «نذر امام زاده می کند که خدا یک پسر خوب در دامنش بگذارد.» یک سال بعد، "سبزوار" را در کوچ پاییزه ایل، در چادری عشایری به دنیا می آورد. پسری که بعدها نامش شد محسن و در 27 سالگی، فرماندهی کل سپاه کشورش را به عهده گرفت. بی بی زنون حالا شهر نشین شده است. سبزوار 5 ساله است و بی بی زنون باز هم هوای مادر شدن می کند و خدا این بار امیدوار را به جمع هشت نفره خانواده آنها اضافه می کند: «مادرم رفت امام زاده و این بار گفت که دیگر بچه نمی خواهم. همین بچه هایم خوب بزرگ شوند و به جایی برسند، بس است.» حاج نجف رضایی برای شرکت نفت کار می کرد اما چرخ زندگی نمی چرخید: «همه مان مجبور بودیم کار کنیم. از پدر و مادر گرفته تا بچه ها. محسن که اوایل اسمش سبزوار بود، با پدرم می رفت صحرا، چوپانی. سه چهار سالش بود. برای همین هم هیچ کدام نتوانستیم درس بخوانیم. جز محسن و امیدوار.» لبهایش به خنده باز می شود و تعریف می کند که چطور فعالیت های سیاسی محسن از کلاس دهم شروع شد و پشت بند آن، زندان بود و درس خواندن های شبانه و باز هم اعلامیه و فرار و فرار و فرار. «فرستادندش اهواز، انفرادی. چهار طرف زندان میخ بود. شکنجه اش می کردند. پنج ماه ماند توی انفرادی.» به اینجا که می رسد، لحنش شور می گیرد. انگار روزهای پر تب و تاب انقلاب، پا به پای محسن فعالیت کرده باشد. «با بچه های همکلاسی اش فعالیت می کردند. اعلامیه می نوشتند علیه شاه. پخش می کردند. همه اش فراری بود. اهواز، تهران، شیراز، خرمشهر. همه جا.»
مکث می کند و از شور گذشته، دوباره به احتمالات آینده می رود. «خدا کند به خاطر مردم رای بیاورد. یعنی اگر قرار است به مردم کمک کند، رای بیاورد. برای ما که فرقی نمی کند. مهم مردم هستند. هر کی به محسن رای بدهد، روی چشم من جا دارد. رای هم ندهد باز روی چشم من جا دارد.»
می گوید پسرش قاب عکس محسن را بیاورد. قاب را بغل می کند و با لبخند چشم می دوزد به تصویر محسن، که لباس حج به تن دارد. «محسن همیشه با من مهربان بود. هیچ وقت رفتار بدی نکرد. شده بود با شکم گرسنه می رفت مدرسه و دم نمی زد. شب ها می رفت مسجد و قرآن می خواند. الان هم گاهی می آید اما کم. البته امیدوار بیشتر می آید. حتما نمی رسد که بیاید.»
خانه خواهر دیگر محسن رضایی، همان نزدیکی است. ساکنان این محل، همه قوم و خویشند. قوم و خویش هم نباشند، حرف های همه آنها یکی است. انگار که تمام محل کتاب زندگی یکدیگر را به یک اندازه حفظ باشند. خانه بی بی ماه خالی است. همه رفته اند اهواز جز حاج اسفندیار عسگری، داماد خانواده رضایی که مشتاقانه دعوتمان می کند به داخل. «بيا رولم... عزيزم. بيا برات حرف دارم.» چراغ هاي خانه را روشن مي كند و پشتي رو به روي كولر را براي نشستن مان نشان مي دهد. همين طور كه سرپاست، شروع مي كند به گفتن. «خدا وکیلی شاگرد اول بود. خیلی فقیر بودند. خیلی زیاد. اما درسخوان بودند. هر دوتاشان. درس خواندند و برای خودشان کسی شدند.» سینی چای را زمین می گذارد و جدی تر از قبل می گوید: «اگر محسن نبود، ایران هم نبود. صدام را محسن نابودکرد. توی مهران یک هفته با کردها جنگید. من می گویم اگر محسن نبود، ایران هم نبود.»
از کودکی محسن حرف دیگری نمی زند. جز آنکه مادرشان مثل 20 تا مرد با غیرت بود و کار می کرد تا بچه ها سر و سامان بگیرند. «اصلیتشان مال امبل بود. توی لالی. ما هم آنجا زندگی می کردیم. این طور شد که با خانواده شان وصلت کردیم. آن موقع محسن خیلی کوچک بود. زیاد یادم نمی اید، اما یادم است دیر رفت مدرسه. چون کار می کرد و نمی توانست درس بخواند. دو کلاس یکی کرد و خودش را رساند به بچه ها. خیلی زرنگ بود.»
صحبت از انتخابات که می شود، حاج اسفندیار شکل و قیافه شعار دهنده ها را پیدا می کند. قاطعانه می گوید: «هر طور باشد لر سی لر می ره، عرب سی عرب. خدا کمک کرد که شاه به آن روز افتاد و آقا محسن رفت بالا. محسن شاه این مملکت است. اگر آن روزهای جنگ محسن نبود، الان ایران هم نبود.»
كلاس كامپيوتر
خانه آن روزهاي خانواده رضايي، كلاس كامپيوتر امروز بچه هاي مسجد سليماني است. خودشان مي گويند : «مَي سِليمون». پسر جواني كه توي گرماي سر ظهر، در كوچه پرسه مي زند مي گويد: «الان كه سر ظهر است و كلاس را تعطيل كرده اند. كليد دار خانه رفته نماز و ناهار. يك خانه است مثل همه خانه هاي اينجا. تر تميزش كرده اند و شده كلاس كامپيوتر.»
رو به روي همان خانه، دختر عموي محسن زندگي مي كند. همان كه عمري خواهري محسن رضايي را كرده است. شروع مي كند به گفتن همان ها كه همه مي گفتند: «خيلي فقير بوديم. خيلي زياد. پدر ما مرده بود و عمويم حاج نجف ما را بزرگ كرد. پول تحصيل نداشتيم. فقط محسن و اميدوار درس خواندند...»
راهمان را از محله رضايي ها، به دانشگاه آزاد مسجد سليمان كج مي كنيم. اينجا حرف ها شنيدني ترند. اسم روزنامه كه كنار انتخابات مي آيد، سر حرف ها باز مي شود. نگرانند كه شايد كسي حرف هايشان را آنطور تعبير كند كه خودش مي خواهد و آنها نمي خواهند. براي همين مي گويند اسم واقعي شان را ننويسيم. حالا شما فكر كنيد كه يك سر حرف، حسين منتقد نشسته است و سر ديگر حرف علي با تمام پيوندهاي قومي قبيله اي اش. حسين مي گويد: «نمي شود به خاطر همشهري بودن به كسي راي داد. مملكت مشكل زياد دارد. كسي را مي خواهيم كه بيايد و لااقل مشكلات مملكت را در سطح كلان حل كند. الان مشكل ما گشت ارشاد نيست. مشكل بيكاري است كه داريم توي همين مسجد سليمان هم مي بينيم. جوان هاي اينجا كاري اند. خودشان را به هر دري مي زنند كه كار كنند. اما نيست. تفريح نيست. سرگرمي نيست. كسي اميدي ندارد. براي همين است كه اينجا اين همه دعوا و جنگ و جدل مي شود. براي همين است كه اين همه معتاد توي همين مسجد سليمان داريم. اين همه خودكشي، اين همه افسردگي...»
تا اينجاي حرف ها مورد قبول همه آنهايي است كه دور علي و حسين جمع شده اند. اختلاف آنجا آغاز مي شود كه حسين مي گويد محسن يا اميدوار رضايي، توي تمام اين سال ها كه براي خودشان كسي شده اند، مي توانستند دستي به سر و گوش اين شهر بكشند. لااقل توجه مسئولان را جلب كنند. «اينها نكردند يك سر به اين شهر بزنند. نه بيمارستان درست و حسابي داريم، نه كارخانه اي. در صورتي كه اينجا اولين چاه نفت ايران حفر شده. اولين فرودگاه كشور را داشته. هر چيزي كه قبلا توي مملكت مي آمد، اول از همه وارد مسجد سليمان مي شد. از عمق نيم متري زمين نفت بالا مي زد. اما حالا به جاي بوي نفت و گاز، بايد بوي پهن سوخته را بشنويد كه خانه ها مي سوزانند تا آب براي حمامشان گرم كنند.»
علي اما مي گويد: «محسن رضايي آدم سالمي است. اهل پارتي بازي نيست. اگر قرار بود بعد از سمت گرفتن فقط به شهر خودش برسد، مي شد مثل خيلي ديگر از مسئولان اين مملكت. ولي شما نمي بينيد كه محسن رضايي حتي كسي از قوم و خويش خودش را برده باشد جايي سر كار گذاشته باشد.»
و پيش از آنكه حسين دفاعيه بعديش را جور كند مي گويد: «همين دولت نهم مگر قرار نبود به روستاها و شهرستان ها برسد؟ چه كمكي به مسجد سليمان كرد؟ يك جاده قرار بود براي مسجد سليمان بزنند كه نزدند. خود رئيس جمهور همه شهرهاي كشور را دو بار رفت و مسجد سليمان را يك بار. احمدي نژاد كه رئيس جمهور بود كدام يك از وعده هايش درباره مسجد سليمان عملي شد كه ما الان از محسن رضايي كه اين همه هم قدرت اجرايي ندارد ايراد مي گيريم؟»
يكي از ميان جمع بين حرف ها مي پرد و مي گويد: «ولي من به احمدي نژاد راي مي دهم. چون با سرمايه داري مبارزه مي كند. چون شهامت دارد و دست خيلي ها را كوتاه كرده است. نديديد چطور همه چيز را ارزان كرد؟»
حسين براق مي شود كه: «مگر توي همين دوره گراني نشد؟ ارزاني اش را يادتان مانده، گراني اش را نه؟»
علي دوباره لحن خطابه مي گيرد و مي گويد: «كسي بايد سر كار بيايد كه درد مردم را بداند. بختياري ها خيلي پشت هم را دارند. اين طور وقت ها همه اختلاف هاي قومي قبيله ايشان را كنار مي گذارند و پشت هم مي ايستند. اما محسن رضايي اگر راي بياورد به دليل اين حمايت ها نيست. آدم سالمي است، آدم تحصيل كرده اي است. آزاد است. استراتژي دارد. آدمي است كه با برنامه كار مي كند. كسي كه اهل بينش باشد، اين تفاوت ها را مي بيند و دست از جناح بندي ها بر مي دارد.» و انتهاي خطابه اش پيش بيني مي كند: «حاج محسن صد در صد توي خوزستان راي اول را دارد. شهركردي ها هم كه بختياري هستند، باز به محسن آقا راي مي دهند. شاهين شهر هم همين طور. اصلا حتي اگر مردم خوزستان بدانند كه كسي ديگر رئيس جمهور مي شود، باز رايشان محسن رضايي است. مردم خيلي يه محسن رضايي اميد دارند.»
دبستان سينا
«دو برادر بودند. اميدوار و سبزوار. سي سال پيش شاگرد من بودند. خانه شان محله چشمه علي بود و همسايه ما محسوب مي شدند.»
اين ها را محمد صادق منصور نيا مي گويد. دبير بازنشسته اي كه محسن و اميدوار در دبستان سينا شاگردانش بوده اند. «خيلي مستضعف بودند اما زرنگ هم بودند. از همه بچه ها زرنگ تر بودند. قرآن مي خواندند، فعال بودند، درس را خيلي دوست داشتند. من هم هوايشان را داشتم. الان هم كه براي خودشان كسي شده اند. چند سال پيش اميدوار روز معلم پيشم آمد. يك بار هم شب عيد آمد و به من سر زد. اما محسن تا به حال نيامده.»
تاريخ را با حسرت دوره مي كند و مي گويد: «سي، چهل سال پيش، مسجد سليمان خيلي پيشرفته بود. اينجا همه چيز بود. براي خودش در كشور قطبي محسوب مي شد. اما مردم دو دسته شدند. دارا و فقير. آنها كه داشتند، گذاشتند و از شهر رفتند. آنها هم كه نداشتند، ماندند در شهر و مسجد سليمان باز افت كرد. امروز بيكاري و فقر در اين شهر غوغا مي كند. مردم خيلي مشكل دارند. اينجا ديگر آن مسجد سليماني نيست كه ديگران فكر مي كنند.»
منصورنيا حالا در شوراي شهر مسجد سليمان فعاليت مي كند: «من اينجا كاره اي نيستم. اما شوراي شهر دارد خوب كار مي كند. دارد يك كم به شهر مي رسد. هر چند كه اين شهر حالا حالاها كار دارد. اين شهر روي سرمايه خوابيده است. اما نمي دانم چرا اين سرمايه صرف خود شهر نمي شود. حداقل حقش بود كه كمي بيشتر به اين شهر توجه بشود.»
سيد رامين شيرمردي كه از راه مي رسد، منصورنيا ما را به او مي سپرد و مي رود. عضو شوراي شهر است و گفتني زياد دارد. «اينجا مشكلات اقتصادي مهم ترين دغدغه مردم است. مسجد سليمان شهري بود كه براي 20هزار تا 30 هزار نفر ساخته شده بود. در حقيقت يك كمپ بود. يك شركت- شهر. اما با توجه به روند افزايش جمعيت و مهاجرت ها، ساختار شهري اش بهم خورد. الان اينجا 350 هزار نفر جمعيت دارد. امكاناتي كه دولت به شهر مي داد ديگر جوابگوي اين جمعيت نيست. هنوز خيلي از محله ها گاز ندارند. آب لوله كشي ندارند. توي اين گرماي خوزستان، آب مردم چند روز در هفته قطع مي شود. اينجا روي نفت خوابيده اما مردم براي گرماي خانه و حمام شان نفت و گاز ندارند. بايد چوب آتش بزنند يا فضولات حيواني را تا آب گرم كنند. حالا چشم باز مي كنيم و مي بينيم كه 50 سال است مسجد سليمان از ديد مسئولان پنهان مانده است و هر قدر هم كه به شهر رسيدگي شود، باز زمان مي برد تا اين 50 سال وقفه جبران شود.»
سر صحبتش باز شده و دل پردردي دارد. توي چشم هاش اعتراض موج مي زند. مي گويد: «اينجا قرار بود پروژه هاي خدماتي، عمراني، بهداشتي، تفريحي زيادي صورت گيرد. راهسازي و ساخت كارخانه ها هم در اولويت بود. رئيس جمهور يك دور آمد و اين همه برنامه تصويب شد اما الان يا اين برنامه ها اجرا نشده اند، يا به شكل ضعيفي انجام شده اند و الان به صورت نيمه متوقف در آمده است. دور دوم هم رئيس جمهور نيامد اينجا اجراي برنامه ها را ببيند. پس با كسي كه اصلا به اين شهر نيامده فرقي ندارد.»
شيرمردي از مسجد سليمان خسته امروز، پل مي زند به روزهايي كه مسجد سليمان اعتبار ايران محسوب مي شد: «به اينجا مي گفتند پاريس كوچك. مي گفتند شهر اولين ها. لقب هايي كه كمتر در دنيا به شهري مي دهند. هر چيزي كه به كشور وارد مي شد، پيش از همه به مسجد سليمان مي آمد. اولين زمين گلف، اولين زمين فوتبال، آب، گاز، چاه نفت، فرودگاه، راه آهن... اما در اواخر دوره پهلوي به دليل مسائل سياسي رسيدگي زيادي به اين شهر نشد. بعد هم كه انقلاب بود و جنگ و ويراني. اگرچه كه در 10-12 سال گذشته حركت هايي صورت گرفته اما همان طور كه گفتم زمان مي برد تا اين 50 سال محروميت را جبران كند.» به انتخابات كه مي رسيم، حسرت و اميد در نگاه شيرمردي بهم مي آميزد: «دوست دارم محسن رضايي راي بياورد. دوست دارم به آدمي كه شايسته است راي بدهم. اگر محسن رضايي يك راي بياورد، آن من هستم كه راي داده ام. چون محسن رضايي آدمي است كه هميشه سعي كرده از بازي هاي پس پرده دور بماند. آدم آزادي است و 30سال است براي اين مملكت زحمت كشيده. محسن رضايي هيچ وقت سكوت نكرده اما خيلي ها اين كار را كرده اند.»
وقتي مي پرسم فكر مي كنيد بتواند چالش هاي اجتماعي- سياسي ايران را سر و سامان بدهد؟ صدايش اوج مي گيرد و مي گويد: «كسي كه در 27 سالگي سرنوشت جنگ را عوض كرد، در 50سالگي نمي تواند سرنوشت كشور را عوض كند؟ محسن رضايي آدم سالمي است و خيلي ها ازش انتظار دارند. اما نخواسته از موقعيتش سوء استفاده كند. در حدي كه شخصيت حقوقي اش زير سوال نرود براي مردمش كار كرده اما آدمي نيست كه مسئوليت اجرايي داشته باشد. آنها كه كار اجرايي به عهده شان است چه كرده اند كه ما محسن رضايي را زير سوال مي بريم؟»
پايان حرف هايش، دوره اي است بر انتظاراتي كه سال ها است خاموش مانده اند. پر حسرت حرف مي زند و دلگير. «من از دولت هاي گذشته به شدت گله مندم. دولت سازندگي نساخت، دولت اصلاحات اصلاح نكرد و دولت مهرورزي و عدالت ورزي... اميدوارم كه از دولت بعدي همه اين ها را ببينيم.»
مسجد سليمان را كه ترك مي كنيم، مشعل هاي پالايشگاه هنوز شعله مي كشند. داغ و بلند. مشعل ها جان خاك را مي كشند و دود مي كنند اما هنوز بوي پهن سوخته است كه خانه هاي مردم را پر كرده است.
+ نوشته شده در 88/02/30ساعت 19:31 توسط آرزو |