

نشسته ام پشت میز و هی با خودم کلنجار می روم که از کجا شروع کنم. از خوزستان خسته ای که تمام بی رمقی و رخوت این سالها را همان دم که پایم روی زمین سفت رسید، به صورتم پاشید... از خاکی شهری که مسجد سلیمان بود و این روزها خشک و خمیده در فقر خود تکرار می شود. از بوی پهن سوخته ای که جای نفت به مشام می رسید و بساط حمام کودکان "مَی سِلیمونی" را جور می کرد... از تنگی روزگاری که چطور سبک -به قول خودشان- انگلیسی آنها را نادیده گرفته و بر منش خوش باشی و زندگی عریض بختیاری ها هوار شده است...
هی این رو آن رو می شوم. هی با خودم کلنجار می روم. هی بلند می شوم و توی آینه موهایم را باز و بسته می کنم. یک سر به آشپزخانه می زنم و زیر قابلمه را کم و زیاد می کنم. یک قاشق می شویم و دوباره پشت میز می نشینم. تصویرها توی سرم دوره می شوند و من منتظر خیس خوردن افکار خامم، عکس ها را پس و پیش می کنم.
پ.ن: رفته بودم اهواز. در روزهایی که خوزستانی ها فکر می کردند دوباره اسفند است، من عرق ریختم و خاک خوردم. حالا با کلی گفتنی برگشته ام و هوای نگفتن دارم. دلم می خواست تنها من باشم و یک دوربین و هیچ کس که نخواهد سر ساعت گزارش بلندم را تحویل دهم...
+ نوشته شده در 88/02/20ساعت 20:28 توسط آرزو |