
«بدان اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نامید. و این گوهر را سه صفت بخشید: شناخت حق، شناخت خود، و شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند. حسن که - برادر مهین است - در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بشاشتی در وی پدیدار شد، تبسمی کرد. چندین هزار ملک از آن تبسم پدید آمدند. عشق – که برادر میانین است- با حسن انسی داشت. چون تبسم حسن را بدید، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست حرکتی کند، حزن- که برادر کهین است- در وی آویخت. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد...
چون آدم خاکی را بیافریدند، آوازه در ملا اعلا افتاد... اهل ملکوت را آرزوی دیدار خاست... حسن گفت:« اول من روم. اگر مرا خوش آید، چندی در آن مقام کنم. شما نیز پی من آیید»... و روی به شهرستان وجود آدم نهاد... جای خوش یافت. فرود آمد. آدم را بگرفت چنان که هیچ چیز در آن باقی نگذاشت. عشق چون از رفتن حسن خبر یافت، دست در گردن حزن آورد و قصد حسن کرد... عشق چون به مملکت آدم رسید، حسن را دید تاج بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته. خواست خود را در آنجا گنجاند، پیشانی اش به دیوار دهشت افتاد، از پای درآمد، پس حزن دستش بگرفت... »
فی حقیقت عشق - شیخ اشراق
+ نوشته شده در 88/01/18ساعت 10:10 توسط آرزو |