تبليغاتX
هروله - ذوزنقه!

تعارف كه ندايم. بگذاريد يك بار هم كه شده تكلیفم را برايتان روشن كنم. دارم فكر مي‌كنم اينجا را تا ابد الدهر ادامه دهم يا بگذارم خاطره شود. من آدم ديگري شده ام و هيچ چيز به اين اندازه حقيقت ندارد. نمي گويم خوبتر يا بدتر. فقط عوض شده ام. يك قيچي آمده و چيزهايي از خوبي هايم را بريده... چيزهايي از بدي هايم... يك چسب‌ آمده چيزهاي خوبي اضافه ام كرده... چيزهاي بدي هم... انگار كه مثلا لوزي بشود ذوزنقه.

فعلا يك سال است از خودم گيجم. به اينها دوره هاي سگ محلي را هم اضافه كنيد تا بدانيد چرا نمي نويسم.

عذرخواهي بايد بكنم كه مي‌كنم. همين.

تصميمم را به  هر حال اعلام خواهم كرد.

 

قلم به دست ابَرهاپو! (اين را هم اضافه كردم تا بيانيه كامل شود!)

 

 

 

 

پ.ن: يك هو دلم تنگ همه چيزهاي گذشته شد. مثل تمام اين روزها كه شرمگينانه به گذشته ام عشق مي‌ورزم و حسرتش را مي‌خورم. نمي توانم هنوز بفهمم به گذشته دلچسبم تعلق دارم يا حال و هواي خوش امروز. كاش مي‌شد هم مجرد بود و هم متاهل.

 

پ.ن 2: دلم مي‌خواهد به تمام عناصر مادي و معنوي و زنده و مرده و جاندار و بي جان و تلخ و ترش و ملس گذشته ام اعلام كنم كه دوستشان دارم و خاك بر سر دنيا كنند كه هيچ وقت هيچ چيزش كامل نيست.

 

پ.ن 3: مي‌گويد دنيا همين است ديگر. هيچ وقت تمام و كمال نيست. لذتش هميشه دم تماميت، ناقص مي‌ماند. اگر نه مي‌شد بهشت. مي‌شد لايق تماميت خدا. مي‌گويم هوم و فكر مي‌كنم حاضر نيستم ديروزم را بدون اوي امروز داشته باشم...

 

پ.ن 4: شعر مي‌خواهم و كمي از دختر آن روزها را...


 

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 9:11  توسط آرزو  | 


Home |Archive | Contact