
* كاش مي شد گوشه اي از گوني سنگين گذشته ها را بگيري تا من كمتر از ارتفاع تو كم بيايم. من آنقدر نو پايم كه نمي دانم وسط معركه چطور خواهم رقصيد. و اين گوني... اين گوني سنگين گذشته ها، تنم را بدفرم تر از هميشه، هل مي دهد به قعر زمين. وا مانده ام ميان دختركي كه زنانه تر از هميشه ميل به ساختن دارد... و دختركي كه مدام از زير بار تقويم مي گريزد... در خواب و بيداري...
** از خواب هايم مي ترسم. چسبيده ام به دلخوشي كوچكم و طعم اين خوشبختي شيرين را با هيچ شيرين تريني عوض نمي كنم. مي خواهم از آنچه دارم، لبريز شوم.
*** اين آسمان است كه برف مي بارد يا دل من؟!
+ نوشته شده در 87/10/01ساعت 13:56 توسط آرزو |