تبليغاتX
هروله - لحظه‌گي

* ترانه هاي خيلي سال پيش را مي خوانم و حال مي كنم اين روزها: طي مي كردم با چابكي، پله ها رو ده تا يكي... و ريسه مي روم. مي گويد چقدر فرق داشتند با ترانه هاي امروز. با حجب و حيا تر بودند. مي گويم بي خيال فرهنگ عزيزم. بگذار گاهي بدون سبك سنگين كردن خوش باشيم. مثل همان قضيه كيش رفتن و نگاه عوامانه. دلم مي خواهد از نو ضرب بگيرم. ادا بازي كنم. خودم را چرخ بدهم وسط اتاق و دست بچرخانم كه دختر همسايه شباي تابستون... خودت را هي محروم نكن. دنيا بدون نقادي ما هم پا برجاست.

 

 

** بوي باران روي پله هاي ليز و خاك آلود، دستپاچه ام مي كند. باران آن روزها، طعم زهر مي داد وقتي از آن همه پله كوتاه نفس گير پايين مي دويدم تا تمام ساختمان را منهاي تو، تف كنم به جوي بزرگ خيابان... آن وقت، از شمال تا جنوب، شرق تا غرب، تو را زير زبانم مزه مزه مي كردم تا روز دوباره اي كه روي برف ها دراز بكشم و تو به نقش جيب شلوارم روي برف بخندي. حالا تمام كابوس ها مرده اند. جز ما كه روياي خوش خدا بوديم... پس نوشته هاي رنگ و لعاب دار روشنفكرانه، پس ادعاهاي ايماني، بوي باران روي پله هاي ليز و خاك آلود مي آيد. رنگ ها به هم مي آميزند و لجن مي پاشند به چشمم. مربع قرمز را فشار مي دهم و به خوشبختي كوچكم فكر مي كنم...

 

پ.ن: اصلا به ما چه كه واعظان پيش و پس پرده چه مي كنند. خودشان مي دانند و پرده اي كه در مي افتد...


 

+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 14:9  توسط آرزو  | 


Home |Archive | Contact