
1- دیشب توی کوچه های تاریک محله بچگی، دو نفره قدم می زدیم. (خدا سایه افطار را از سرمان کم نکند که این روزها سکوت و خلوت را نصیبمان کرده... ) توی کوچه های تاریک محله بچگی، 6 سالگی ام را دیدم که لی لی کنان می رفتم. بلوز بافتنی زرد پوشیده بودم با دامن چهارخانه بنفش و سیاه. وسط کوچه چرخ زدم و با بوق موتور توی پیاده رو دویدم... (این تنها تصویر من از کودکی فراموش شده ام است. انگار آن روز سر کوچه ایستاده بودم و خودم را نگاه می کردم که با بلوز بافتنی زرد و دامن چهارخانه بنفش و سیاه؛ چرخ زنان سراغ در سبز خانه رو به رویی می رفتم...) بوی خانه هاله و هستی توی دماغم پیچید. بوی خوش کوکو سیب زمینی های همیشه زرد کبری خانوم که لقمه می گرفت و دستمان می داد، و با فشار هر گاز روغنش تا آرنجمان می چکید. بعد با همان صدای کشدار و تو دماغی داد می زد که: بچه ها با هم خوب باشید! هدیه هم بود. بعضی وقت ها که با مادرش ایران می آمدند... هدیه همیشه یک سر و گردن از ما سر بود. بلد بود به دو زبان دیگر حرف بزند و ما بر و بر نگاهش می کردیم. شکل بچگی های لیلا فروهر بود، توی سلطان قلب ها. بازی هایی بلد بود که ما بلد نبودیم و بازی های ما را همیشه از دور نگاه می کرد و دوست نداشت...
اولین باری ست که دلم برای کودکی هایم تنگ می شود...
2- روزهایی بود که تمرین سکوت می کردم. می گفتم اینجا، این حرف، این طور...؟! حالا اما دلم می خواهد حرف بزنم. دلم می خواهد مشتم را بازتر کنم تا از این انزوای چند ماهه فاصله بگیرم. حتی اگر تکرار بی اهمیت خودم باشد... اما انگار ته هر جمله باز همان صافی «اینجا، این حرف، این طور؟» نشسته که کلامم را نیمه جان و ناتمام قیچی می کند.
یک وقت هایی مثل امروز، ولع گفتن پیدا می کنم. ولع دوست داشتن... ولع زندگی پخش کردن.
(اینجا، این حرف، این طور...؟! باز هم سرک کشیده توی نوشته ام. می گوید: دختر حواست هست؟ تکراری نباشد؟ اینها را که یکی دو ماه پیش هم گفته ای! دختر بی ربط نباشد! اینها که یاوه گویی است! دختر! دختر! لال شوی که باز جیک جیک مستونت آمده و «گل اومد بهار اومد» ت به راه شده...)
+ نوشته شده در 88/06/04ساعت 16:3 توسط آرزو |
بیکار شدیم! به همین سادگی. یک نامه دادند دستمان و از زحمات چند ساله مان در مجموعه تشکر کردند و منت گذاشتند که تا دو ماه حقوقتان را می دهیم؛ بروید پی کارتان. ما هم رفتیم و صدایمان به هیچ جا نرسید.
بیکار شده ام و این برای من در این روزهای فشرده زندگی به معنی مرگ است. حالا که وقت دارم تمام یک روزم را برای خودم باشم، دیگر نمی خواهم. از فکر کردن به این که چطور صبح چشم باز کنم و ببینم زن خانه داری هستم که بیرون رفتن و نرفتنم فرقی به حال احدی ندارد، از این که چشم باز کنم و ببینم هر کدام از برنامه های امروزم در هر روز دیگری امکان عملی شدن دارند، حالم بهم می خورد. حتی اگر دخترک سرکشی نبودم که از 17 سالگی طعم دست در جیب بودن را چشیده، باز خیلی سخت می توانستم با بیکاری کنار بیایم. آن هم درست در روزهایی که بعد از یکسال دست به یقه بودن با خود مجرد و خود متاهلم، به یک من سوم صلح طلب آرام و متین و مثبت رسیده بودم.
با تمام این ها احساس شعف می کنم. این بهترین کلمه ایست که می تواند حس مرا بازگو کند. یک جور سرخوشی و کیفوری لطیف. یک جور حس ملیح بزرگ شدن. عاقلتر شدن... یک جور شوق کودکانه لرزان، مثل وقتی که جست و خیز یک پروانه توی مشتمان محصور می شد و ما نفس در سینه حبس می کردیم مبادا بازدممان پروانه را پر بدهد... باید زن باشی تا بفهمی چطور دلت گرم می شود وقتی می فهمی که حالا یک لایه پخته تر شده ای... باید زن باشی تا بفهمی چطور به زنانگی خودت می بالی وقتی خود درونت با خود بیرونت به یگانگی رسیده است؛ بی آنکه خودت را نیمه نادیده روزگار ببینی... حس بالندگی دارم...
حالا هم نه این که کنج خانه افتاده باشم... لک و لکی می کنم و به اینور و آنور توک می زنم و خرده چیزهایی می نویسم محض دو قران و ده شاهی بیشتر. خدا را شکر. روزگار سرخوشی م دوباره رسیده انگار...
+ نوشته شده در 88/04/22ساعت 20:25 توسط آرزو |
شب بد؛ شب دد؛ شب اهرمن
وقاحت به شادي دريده دهن
شب نورباران؛ شب شعبده
شب خيمه شب بازي اهرمن
شب گرگ در پوستين شبان
شب كاروان داري راهزن
شب سالروز جلوس دروغ
شب يادبود بلوغ لجن
شب كوي و برزن چراغان شده
فضاحت ز شيپورها نعره زن
شب شبچراني به فرمان ديو
شب سور اهريمن و سوك من
م. آزرم
+ نوشته شده در 88/03/24ساعت 12:20 توسط آرزو |
امروز 4 سال بعد است. آن روزها، سرم داغ بود یا دلم؛ نمی دانم. اما مثل این روزهای این جماعت پر فریاد، دلم توی حنجره ام می کوبید. نفسم می توانست 24 ساعت بمیرد تا یکی بیاید و بگوید هر چه بود تمام شد به خدا*... می شد دندان قروچه ام را پنهان کنم و دستان یخ زده ام را پشتم بگیرم و به 4سالی که تباه می شود فکر کنم...
امروز 4 سال بعد است. 4سال از روزی که ساعت 7 صبح، به اتاقم دویدم و اشک ریختم و غصه فردا را خوردم. امروز 4سال تباه دیروز است و من عادت وار، به 4 سال سرخ و سفید فردا فکر نمی کنم... عادت وار... عادت وار انتظار نمی کشم... عادت وار سر خم می کنم. جنگیدن و نخواستن و سربرتابیدن را در دیروز جا گذاشته ام. حالا عادت وار تلخی ها را می شنوم، اخم می کنم، تعجب می کنم و سر می گردانم به روزمره های عادت وار امروزم...
عاقل نشده ام. این را مطمئنم.
* می دانم؛ جای این اینجا نبود... ببخشید آقای عزیز
+ نوشته شده در 88/03/22ساعت 19:15 توسط آرزو |
سبزوار مسجد سليمان؛
محسن جنگ و سياست

خوزستان خسته است. این را وقتی می فهمید که هیاهوی پایتخت را به قصد استانی به پر رونقی خوزستان ترک کرده باشید. آن وقت، همین که پایتان به زمین سفت رسید، خستگی و رخوت خوزستان با گرما و خاک این روزها به صورتتان می پاشد و بیدارتان می کند. اینجا خوزستان است و باید 177 کیلومتر را در شرجی اردیبهشت ماه، به سمت شمال شرق اهواز طی کنید تا برسید به شهر کوچکی که دو شخصیت مهم سیاسی را به مملکت تحویل داده است. محسن و امیدوار رضایی، در کوچه های سراسر خاک مسجد سلیمان بزرگ شده اند. شهری که این روزها خشک و خمیده زیر سایه فقر زندگی می کند و دم نمی زند. خوزستان خسته است و مسجد سلیمان خسته تر.
سر ظهر است که می رسیم به مسجد سلیمان. تابلوی شهر اگرچه از چندصد متر آن طرف تر ورودمان را به پایتخت نفتی ایران تبریک می گوید، اما در زبان محاوره مردم مسجد سلیمان، «شهر» هنوز جای دیگریست و تاکسی های خطی کنار فلکه باشگاه که مسافران «شهر» را انتظار می کشند، هر روز این خط فرضی شهر و حومه را دور می زنند. ما خارج از این خط فرضی، در محله سر مسجد، یا همان آتشکده، پی کودکی های محسن رضایی می گردیم.
شهر خاموش
شهر را آدم بزرگ ها قرق کرده اند انگار. رد پای کودکی توی شهر دیده نمی شود و تصور توپ پلاستيكي و دروازه گل كوچك در خاكي فوتبال خيز جنوب، اينجا رنگ مي بازد. با اين حال، سر هر گذر، چند جوان ايستاده اند.
پ.ن: حاصل سفر پست پایین اینه. امروز تو همشهری چاپ شده. با یک کم سانسور البته
+ نوشته شده در 88/02/30ساعت 19:31 توسط آرزو |

نشسته ام پشت میز و هی با خودم کلنجار می روم که از کجا شروع کنم. از خوزستان خسته ای که تمام بی رمقی و رخوت این سالها را همان دم که پایم روی زمین سفت رسید، به صورتم پاشید... از خاکی شهری که مسجد سلیمان بود و این روزها خشک و خمیده در فقر خود تکرار می شود. از بوی پهن سوخته ای که جای نفت به مشام می رسید و بساط حمام کودکان "مَی سِلیمونی" را جور می کرد... از تنگی روزگاری که چطور سبک -به قول خودشان- انگلیسی آنها را نادیده گرفته و بر منش خوش باشی و زندگی عریض بختیاری ها هوار شده است...
هی این رو آن رو می شوم. هی با خودم کلنجار می روم. هی بلند می شوم و توی آینه موهایم را باز و بسته می کنم. یک سر به آشپزخانه می زنم و زیر قابلمه را کم و زیاد می کنم. یک قاشق می شویم و دوباره پشت میز می نشینم. تصویرها توی سرم دوره می شوند و من منتظر خیس خوردن افکار خامم، عکس ها را پس و پیش می کنم.
پ.ن: رفته بودم اهواز. در روزهایی که خوزستانی ها فکر می کردند دوباره اسفند است، من عرق ریختم و خاک خوردم. حالا با کلی گفتنی برگشته ام و هوای نگفتن دارم. دلم می خواست تنها من باشم و یک دوربین و هیچ کس که نخواهد سر ساعت گزارش بلندم را تحویل دهم...
+ نوشته شده در 88/02/20ساعت 20:28 توسط آرزو |
«بدان اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نامید. و این گوهر را سه صفت بخشید: شناخت حق، شناخت خود، و شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند. حسن که - برادر مهین است - در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بشاشتی در وی پدیدار شد، تبسمی کرد. چندین هزار ملک از آن تبسم پدید آمدند. عشق – که برادر میانین است- با حسن انسی داشت. چون تبسم حسن را بدید، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست حرکتی کند، حزن- که برادر کهین است- در وی آویخت. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد...
چون آدم خاکی را بیافریدند، آوازه در ملا اعلا افتاد... اهل ملکوت را آرزوی دیدار خاست... حسن گفت:« اول من روم. اگر مرا خوش آید، چندی در آن مقام کنم. شما نیز پی من آیید»... و روی به شهرستان وجود آدم نهاد... جای خوش یافت. فرود آمد. آدم را بگرفت چنان که هیچ چیز در آن باقی نگذاشت. عشق چون از رفتن حسن خبر یافت، دست در گردن حزن آورد و قصد حسن کرد... عشق چون به مملکت آدم رسید، حسن را دید تاج بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته. خواست خود را در آنجا گنجاند، پیشانی اش به دیوار دهشت افتاد، از پای درآمد، پس حزن دستش بگرفت... »
فی حقیقت عشق - شیخ اشراق
+ نوشته شده در 88/01/18ساعت 10:10 توسط آرزو |
تعارف كه ندايم. بگذاريد يك بار هم كه شده تكلیفم را برايتان روشن كنم. دارم فكر ميكنم اينجا را تا ابد الدهر ادامه دهم يا بگذارم خاطره شود. من آدم ديگري شده ام و هيچ چيز به اين اندازه حقيقت ندارد. نمي گويم خوبتر يا بدتر. فقط عوض شده ام. يك قيچي آمده و چيزهايي از خوبي هايم را بريده... چيزهايي از بدي هايم... يك چسب آمده چيزهاي خوبي اضافه ام كرده... چيزهاي بدي هم... انگار كه مثلا لوزي بشود ذوزنقه.
فعلا يك سال است از خودم گيجم. به اينها دوره هاي سگ محلي را هم اضافه كنيد تا بدانيد چرا نمي نويسم.
عذرخواهي بايد بكنم كه ميكنم. همين.
تصميمم را به هر حال اعلام خواهم كرد.
قلم به دست ابَرهاپو! (اين را هم اضافه كردم تا بيانيه كامل شود!)
پ.ن: يك هو دلم تنگ همه چيزهاي گذشته شد. مثل تمام اين روزها كه شرمگينانه به گذشته ام عشق ميورزم و حسرتش را ميخورم. نمي توانم هنوز بفهمم به گذشته دلچسبم تعلق دارم يا حال و هواي خوش امروز. كاش ميشد هم مجرد بود و هم متاهل.
پ.ن 2: دلم ميخواهد به تمام عناصر مادي و معنوي و زنده و مرده و جاندار و بي جان و تلخ و ترش و ملس گذشته ام اعلام كنم كه دوستشان دارم و خاك بر سر دنيا كنند كه هيچ وقت هيچ چيزش كامل نيست.
پ.ن 3: ميگويد دنيا همين است ديگر. هيچ وقت تمام و كمال نيست. لذتش هميشه دم تماميت، ناقص ميماند. اگر نه ميشد بهشت. ميشد لايق تماميت خدا. ميگويم هوم و فكر ميكنم حاضر نيستم ديروزم را بدون اوي امروز داشته باشم...
پ.ن 4: شعر ميخواهم و كمي از دختر آن روزها را...
+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 9:11 توسط آرزو |
1- تنها هستم. تو قراره یک ساعت دیگه بیای خونه بابا. راننده صدای ضبط رو بالا می بره. جوون نیست. پیر هم. 6-35 شاید. تنها زن ماشین هستم و مثل همیشه، با فوبیای تاکسی در شب دست و پنجه نرم می کنم. رپ گوش می ده. سردرد می گیرم. آهنگ به آهنگ می ره جلو و من انگشت به انگشت ناخن می خورم. دو تا مسافر پیاده شدن.صداش زیاده. می ترسم دهن باز کنم و سر حرف رو باز کنه. "چی کار می کنه این شراب با ما/ عسلی بیا بخند با ما/ پرچم ما رو ببر بالا." رومو می گیرم سمت پنجره. گوش تا گوش سرخ می شم. کاش پیاده شم... وسط اتوبان؟
2- سر ناهار صحبت از رپر هاست. می گه ساسی مانکن خیلی بده. دور از ادب. می گم چی؟! سک. سی مانکن؟ نه ساسی مانکن. فکر می کنم اسم یه آهنگه. می گم هفته پیش تو تاکسی اینو شنیدم. هین می کشه. نفر بغلی می گه چی شنیدی؟ در گوشش می گه. چشماش گرد می شه. نفر رو به رویی... در گوشی... وای؟! سر تکون می ده. نفر آخر: چی شد؟ چی شنیده؟ یکی می گه منو معذور بدار. عجب آدمایین. اون یکی طفره می ره. می گم بعدا بهت می گم. می گه حالا ساسی مانکن رو می ذارم بشنوی ببینی چیه. هر دو یادمون می ره.
3- دارم وبگردی می کنم. می نویسم ساسی مانکن. کلی لینک میاد. یکی رو باز می کنم. "تو سرما هم بی کاپشنی/ تو مانکن بی ساکشنی/ من عاشقتم می فهمم با تو اینو / به من بوس بده با طعم کاپوچینو..." صفحه رو باز می ذارم تا به تو نشون بدم. باز کلیک می کنم. نوشته که ساسی و مخته و نمی دونم چی چی مردن. حالا فهمیدم ساسی مانکن آدمه نه آهنگ. وبلاگ یه دختر مدرسه ایه. فکر می کنم که فاصله من با محتویات دنیای نسل بعد از خودم، به اندازه فاصله مادربزرگم با اطلاعات دنیای منه. نوشته که رفته بودن استودیو ضبط موسیقی داشتن، برای آهنگ گودزیلا. نمی دونم کی و کی (احتمالا رقیباشون) که می دونستن کجان، با تریلی رفتن رو ماشینشون. له شدن و مردن. می گفت بچه هامون امروز بعد از این خبر گریه می کردن. تمام روز. نوشته آهنگ بسیار زیبای ساسی مانکن. دانلود می کنم. 70 درصدشو. "اینو بدون علی(؟) هرچی دختره بر زده/ گروه خونی من آره دختره/ می خوام کار بد کنیم تو پایه هستی/ بیا نشئه کنیم آره به جای مستی/ می خوام انقدر بخورم بمیرم زنده نباشم... "
کامنتای وبلاگ رو باز می کنم. 9تا. بیشترین کامنت بین همه پستاش. پر از فحش و فضاحت. نوشته که چقدر دوستات و همه دخترا (بووووق) که گریه کردن// من که شنیدم مردن براشون یه فاتحه فرستادم// کلاس چندی عمو؟ اینم ایمیلم. داری ایمیل میدی شمارتو هم بده...// الاغ ... نفهمیدی هنوز نمردن با این وبلاگت. مختلش کن بابا...می خوای بدم فیلترش کننن (بووووق)// گلابی نمردن. (بووووق)
+ نوشته شده در 87/10/10ساعت 23:26 توسط آرزو |
يك ساله شده ايم. يك هفته است كه هي يك ساله مي شويم. تقويم شمسي، تقويم قمري، تقويم رسمي، تقويم غير رسمي. كاش دوباره مثل سال قبل برف بپيچد دور پاهاي لخت من. و من آنفلوانزا بگيرم. تو از من. من پشت ويترين ها گه گيجه بگيرم از سختي انتخاب، و تو غر نزني... راستي چرا اين همه سال باورم ني شود؟
+ نوشته شده در 87/10/08ساعت 23:56 توسط آرزو
* كاش مي شد گوشه اي از گوني سنگين گذشته ها را بگيري تا من كمتر از ارتفاع تو كم بيايم. من آنقدر نو پايم كه نمي دانم وسط معركه چطور خواهم رقصيد. و اين گوني... اين گوني سنگين گذشته ها، تنم را بدفرم تر از هميشه، هل مي دهد به قعر زمين. وا مانده ام ميان دختركي كه زنانه تر از هميشه ميل به ساختن دارد... و دختركي كه مدام از زير بار تقويم مي گريزد... در خواب و بيداري...
** از خواب هايم مي ترسم. چسبيده ام به دلخوشي كوچكم و طعم اين خوشبختي شيرين را با هيچ شيرين تريني عوض نمي كنم. مي خواهم از آنچه دارم، لبريز شوم.
*** اين آسمان است كه برف مي بارد يا دل من؟!
+ نوشته شده در 87/10/01ساعت 13:56 توسط آرزو |
شما این طور روحیه می گیرید آقا؟! خانم؟!
+ نوشته شده در 87/09/10ساعت 22:36 توسط آرزو |
* ترانه هاي خيلي سال پيش را مي خوانم و حال مي كنم اين روزها: طي مي كردم با چابكي، پله ها رو ده تا يكي... و ريسه مي روم. مي گويد چقدر فرق داشتند با ترانه هاي امروز. با حجب و حيا تر بودند. مي گويم بي خيال فرهنگ عزيزم. بگذار گاهي بدون سبك سنگين كردن خوش باشيم. مثل همان قضيه كيش رفتن و نگاه عوامانه. دلم مي خواهد از نو ضرب بگيرم. ادا بازي كنم. خودم را چرخ بدهم وسط اتاق و دست بچرخانم كه دختر همسايه شباي تابستون... خودت را هي محروم نكن. دنيا بدون نقادي ما هم پا برجاست.
** بوي باران روي پله هاي ليز و خاك آلود، دستپاچه ام مي كند. باران آن روزها، طعم زهر مي داد وقتي از آن همه پله كوتاه نفس گير پايين مي دويدم تا تمام ساختمان را منهاي تو، تف كنم به جوي بزرگ خيابان... آن وقت، از شمال تا جنوب، شرق تا غرب، تو را زير زبانم مزه مزه مي كردم تا روز دوباره اي كه روي برف ها دراز بكشم و تو به نقش جيب شلوارم روي برف بخندي. حالا تمام كابوس ها مرده اند. جز ما كه روياي خوش خدا بوديم... پس نوشته هاي رنگ و لعاب دار روشنفكرانه، پس ادعاهاي ايماني، بوي باران روي پله هاي ليز و خاك آلود مي آيد. رنگ ها به هم مي آميزند و لجن مي پاشند به چشمم. مربع قرمز را فشار مي دهم و به خوشبختي كوچكم فكر مي كنم...
پ.ن: اصلا به ما چه كه واعظان پيش و پس پرده چه مي كنند. خودشان مي دانند و پرده اي كه در مي افتد...
+ نوشته شده در 87/09/09ساعت 14:9 توسط آرزو |

تنها كمي بيداري... كمی بيداري... كمي...
در من چه غوغايي مي كند ياليتني كنت معك
+ نوشته شده در 87/08/28ساعت 8:29 توسط آرزو |

به همين سادگي كوچك مي شوي. به سادگي تكرار لذت سر خوردن از سرسره هاي زندگي. به سادگي كيف مكرر تابيدن و شكافتن. آن وقت، زندگي ات خلاصه مي شود در يك متوازي الاضلاع 46 متري. توي 48 كيلو گوشت و پوست و استخوان... آن وقت، يادت مي رود توي مهماني ها بايد خنديد. بايد تابيد. بايد دختر پر شور آن روزها بود.
كوچك شده ام. ساده. كف دستي كه حوصله خودم را هم سر مي برد. مرز آرامش و سكون، همين طمع بيشتر خواستن است. انگار كه آخر قصه آرامش هميشه گرداب سكون است.
+ نوشته شده در 87/08/25ساعت 10:50 توسط آرزو |
كاش هر وقت اراده مي كرديم صبح مي شد و هر وقت اراده مي كرديم، شب.
پس از تحرير: بله، بله... مي دونم. خيلي غير منطقي و غير اين جهانيه. خب پس كاش هر وقت اراده مي كردم كارم تعطيل مي شد و مي رفتم خونه. این بهتر نیست؟
+ نوشته شده در 87/08/19ساعت 9:0 توسط آرزو |
براي بيست و چهارمين بار متولد مي شوم. اين بار در دستان تو.
+ نوشته شده در 87/08/14ساعت 9:29 توسط آرزو |
Iranians eat the evidence
The organisers of a Tehran food festival were licking their wounds today after spending two days building the world's longest sandwich - only to see it devoured by the crowd before anyone had a chance to measure it.
More than 1,000 volunteers worked from early this morning to make the 1,500-metre sandwich, using a whole tonne of ostrich meat and hundreds of loaves.
The meat was supplied by local ostrich farmers eager to promote their produce as a tasty and healthy alternative to traditional Iranian offerings. The festival had also hoped to book a place in the Guinness Book of World Records by beating the previous mark of 1,378 metres set in Italy in May.
In the event, however, the waiting got too much for thousands of spectators waiting in Tehran's Mellat park - or there is an untapped demand for ostrich in the Iranian market. The crowd started attacking the sandwich before any of the three Guinness representatives present had the chance to confirm its length.
A Reuters reporter said that the sandwich, all 1,500 metres of it, was polished off in just a few minutes.
A festival organiser said that video footage and photographs of the sandwich would be sent to Guinness officials to show that it had measured up. “We still think the sandwich will be recorded in the Guinness book because of all the evidence and footage that we will send them,” Parvin Shariati said.
***
Iranians fight to obtain a slice of a 1,500-metre-long sandwich from a cook in northern Tehran
Chaotic scenes ensued as the sandwich was rapidly gobbled up, leaving three Guinness representatives present bewildered and unsure if a new standard had been set.
+ نوشته شده در 87/07/27ساعت 15:36 توسط آرزو |
1- استاد: در کتابتان گفته اید همه یکسان اند و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک نشین از آن روست كه آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک. نگفته اید ناشی از ذات خلقت!( فریاد می کند) درست است؟
شرزین: آری این ها همه از تمرین است. جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیر اندازی. اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست. گناه آن است که تمرین بستن کرده و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد.
طومار شیخ شرزین ، بهرام بیضایی ، انتشارات روشنگران ، چاپ ششم ، ۱۳۸۰
2- رينگ... رينگ...
- سلام، چطوري؟
= مرسي. شما خوبي؟
- ممنون. چه خبر؟
= سلامتي شما چه خبر؟
- سلامتي. امن و امان. چي كارا مي كنين؟
= هيچي... مي ريم. ميايم. (خنده اجتماعي). خب شما چي كار مي كنين؟ خبر خاصي نيست؟
- نه همه چيز امن و امانه ... خب. ديگه چه خبر؟
= هيچي ديگه... همينا. خبري نيست. همه خوبن؟
- آره. خوبن. سلام مي رسونن. خب ديگه؟
= هيچي ديگه همينا. (خنده وقت پر كني)
- (خنده احتماعي) خيله خب باشه. سلام برسون. اين ورا نمياي؟
= چرا. ايشالا آخر هفته مزاحم مي شيم.
- تشريف بياريد. سلام برسون. خدافظ
= خدافظ
تايمر: 2 دقيقه و 30 ثانيه.
پ.ن: بابا؟! چرا من اينجوري شدم با شما؟ حرفام كو؟ جيغ جيغويي هام؟ شيطنت هام؟ بابا؟! همسري؟! خدايا؟؟؟!!! آرزوووووو!؟!؟!؟
3- (شب- داخلي- كف اتاق پذيرايي)
- چرا من يه هفته س بيشتر دوست دارم؟
= نمي دونم. منم يه هفته س از خونه كه بيرون مي رم دلم كنده مي شه.
- ببين من فك مي كنم چون قبلش خيلي تو خونه كار مونده داشتيم اصلا حواسمون به خودمون نبود.
= آره. دور و برمون شلوغ بود. هيچي نمي فهميديم
- نتيجه مي گيريم ادم دورش خلوت باشه عاشقتره! (مکث...) پس يعني اين مرد و زنايي كه خيانت مي كنن خونشون زیادی مرتب بوده؟
= نه. زیادی كثيف بوده. بيا هميشه خونمونو مرتب كنيم.
- اوهوم... بيا هيچ وقت جز خونمون، جاي مرتب و تر تميز ديگه اي نريم!
4- خواب خوراك اين روزهاي منه! و كتاب آرزوي دست نيافتني م.
5- چرا من يه شب به حد مرگ کدبانو مي شم و در عرض 3 ساعت دو جور غذا و ژله و كيك و سالاد درست مي كنم و بعد تا سه شب خسته و كوفته و لهيده مي افتم مي خوابم؟
+ نوشته شده در 87/07/24ساعت 11:7 توسط آرزو |
از سر شانه ام گردن كشيده به صفحه مانيتور. نيمچه وجدي توي صدايش مي شنوم.
- قالب وبلاگت خيلي قشنگه. (مكث) مي گم كاش اون عكسو از بالاش برداري.
- چرا؟
(نيمچه وجد صدايش لوس مي شود.) خب ببين... اين دختره هم تيپ و هيكل توئه. آشناها فك مي كنن خودتي. موهاشم كه اين رنگيه. خب خوب نيست ديگه!
- هوم... يعني تو الان غيرتي شدي؟
(صدايش ريز مي شود:) حسود شدم.
دلم برایش غنج مي زند اما قالب را عوض نمي كنم. نمي گويم كه قالب عامي است تا همچنان حسودي كند. نكته تربيتي دارد!![]()
+ نوشته شده در 87/07/20ساعت 11:35 توسط آرزو |
- من اون طرف راحت نيستم. اينجا لينك هام بيشتر و قوي تره. از كار من ناراضي هستين كه دارين جا به جام مي كنين يا چون اون دو نفر نمي تونن تو حوزه ديگه اي كار كنن؟
= دقيقا برعكس. چون اگه اونا رو بفرستم اون طرف خيالم راحت نيست. اما مي دونم تو مي توني اونجا بنويسي. من واقعا دلم نمي خواست تو رو بفرستم. چون تو همين جا هم گزارشات مايه دارتر از بقيه س. اينو به خودشونم گفتم.
و من باز دچار همون حس فداكارانه اي شدم كه به نفع ديگران تمايلات خودم رو ناديده بگيرم. مثل روزي كه زن يزدي دست گذاشت روی ميزي كه من داشتم مي خريدم و گفت كه مسافره و مي خواد ميز رو ببره. و باباي عزيز و همسر جانِ دل رحم اونقدر اصرار كردن تا من پول ميز رو پس گرفتم و ديگه هيچ وقت عين اون ميز گيرم نيومد. اينا رو از شما ياد گرفتم باباي عزيز زيادي فداكار! كاش اين طور نبودي.
سفر مشهد هفته آينده هم احتمالا يه جور مراسم توديعه با همه گروه هایی كه دوسشون داشتم و دلم مي خواست هنوز باهاشون در ارتباط باشم. ممنون شركت مهربان فرودگاه هاي كشور!
دل خوشكنك: تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس!(آیکون متاسفم از این وضع و صبوری مثال زدنی خودم!)
+ نوشته شده در 87/07/16ساعت 13:17 توسط آرزو |
دارم تسليم مي شوم. تمام تلاشم اين بود كه باور نكنم اينها همه طبيعي ست. دل خوش كنم به روزهايي پر از بوي برف و قدم هاي يخ زده. روزهايي شبيه آنها كه مال من بود و نبود... بعد از آنهمه تقلا، حالا وقت سرازير شدن است. سرسره ها هميشه فريبكارند...
پ.ن: سلام اي غرابت تنهايي/ اتاق را به تو تسليم مي كنم...
+ نوشته شده در 87/06/26ساعت 11:17 توسط آرزو |