تبليغاتX
هروله


















هروله


همه می میرند سیمون دبوار یکی از بهترین کتاب هایی است که در عمرم خوانده ام. نه چون متفاوت تر از بقیه آثار دبوار است؛ به خاطر تاثیر عمیقی که روی من گذاشت. به خاطر رویارویی بی پرده من با زنده بودن، بی وقفه زیستن و موهبتی به نام مرگ. در زندگی لحظه های کمی هست که تو مرگ را به معنای واقعی کلمه حس می کنی؛ همان قدر بی رحم، غافلگیرانه و سریع. لحظه ای که می فهمی نبودن چقدر خالی است و چه عجز پایان ناپذیری پشت مرگ پنهان است. این که قصه یک آدم چه ناگهانی تمام می شود و دیگر مرجع ضمیری نیست تا خاطرات گذشته را به آن نسبت دهی...

امسال مرگ زیاد دیدم اما این دو تای آخری که به فاصله یک روز خبرشان به گوشم رسید، بی پرده تر از همیشه من را با مرگ رو در رو کردند. زمخت و عریان و وحشت آور... آنقدر که این روزها اصالت زندگی و مرگ برایم جا به جا شده است... بیشتر از زندگی به مرگ فکر می کنم. به این که شاید این آخرین بار است که می نویسم، می بینم، می بوسم، قدم می زنم، می خندم... به شکل رنج آوری فلج شده ام و بی حس و حرکت دور و برم را نگاه می کنم؛ آخرین های دور و برم را...



+نوشته شده در 90/12/23ساعت15:42توسط آرزو | |

1

صف تاكسي از هميشه بلندتر بود. ماشين‌ها به سرعت مي‌گذشتند و آب حوضچه‌هاي باران را به پاهايمان مي‌پاشيدند. زن جواني كه كنارم ايستاده بود بدون آنكه حرفي بزند خودش را به من نزديك‌تر كرد و چتر گلدارش را روي سرم گرفت. چند قدمي دور شدم، زن جوان با من آمد. پا تند كردم به دنبال يك تاكسي، زن جوان با من آمد... كمي دورتر ايستادم، اين بار زن جوان چترش را جلوتر گرفت و گفت: «چترمن بزرگ است. بيا زيرش خيس نشوي.»

2

ميدان هفت تير شبيه هميشه نبود. مه تا ميانه شهر آمده بود و عابراني كه عادت داشتند طول بلند ميدان را با سرعت رد كنند، زير طاقي‌هاي كوچك مغازه‌ها مي‌ايستادند، چترهاي خيس شان را مي‌بستند و يك كاسه آش رشته داغ مي‌خوردند. پيرمرد آش‌فروش همانطور كه ملاقه رويي را در ديگ آش مي‌چرخاند، توي صورت عابران زل مي‌زد و با لبخند مي‌گفت: «بيا باباجان. بخور گرم شي.»

3

راننده ميانسال پ‍ژو دست مسافر را كنار زد و گفت: «مسافركش نيستم. همينطوري سوارتان كردم.» وقتي دوباره راه افتاد، براي مسافر جلويي تعريف كرد كه نذر دارد در روزهاي باراني 14مسافر را سوار كند. درست از نيمه‌شب برفي چندسال قبل كه در جاده قم-‌تهران ماشينش خراب شده بود و راننده‌اي به دادش رسيد؛ پيش از آنكه از سرما يخ بزند...

***

روزهاي باراني تهران تنها روزهاي دير رسيدن و كرايه‌هاي دو برابر نيست؛ روزهايي است كه اگر مسافر پياده شهر باشيد، مي‌توانيد هم‌صحبت آدم‌هايي شويد كه هنوز هم باران را بهانه نزول رحمت مي‌دانند و از مهرباني نااميد نيستند.

 

پ.ن: دوستان همشهری مسافر خواسته بودند برای صفحه «250کلمه حرف حساب» یک یادداشت بنویسم. دردسر 250کلمه ای بودنش به کنار، این که چه بنویسم که در این روزهای تلخ سیاه گزنده، کاممان را تلخ تر نکند انرژی زیادی از من گرفت. حاصل کار این شد... فکر می کنم شیرینی اش به نقص هایش بچربد.

 

+نوشته شده در 90/08/30ساعت23:44توسط آرزو | |

تنم هنوز داغ خون و گلوله و کابوس است. هیکلم را لَخت و سنگین از تخت می کنم و توی آشپزخانه می کشم. خانه سایه روشن است، هوا تاریک... وقتی می خوابیدم هنوز روشن بود. با گنگی دست می کشم به ظرف ها و اولین لیوانی که دم دستم می آید پر از شیر می کنم. بعد طوری که قاشق چای خوری به لبه های لیوان نکوبد، نسکافه را هم می زنم و سعی می کنم ضربان تند و لرزان قلبم را در گوش هایم بشنوم.

از لای پنجره آشپزخانه صدای هوار می آید. کسی با بغض حرف می زند. توی سرش می زند. صدای توی سر زدن با هر صدای دیگری فرق دارد. کسی توی سرش می زند و صدایش را روی سرش می اندازد. پنجره آشپزخانه را هم می گذارم اما صدا باز راهش را از لای درزها باز می کند و توی سرم می کوبد.

حالا می شود فهمید که یک مرد ناله می کند. یک مرد عربده می زند. گریه می کند. می گوید اگر همین یک بار نروی... و هق هقش اوج می گیرد. می گوید نمی گذارم... اگر بمانی... هما همین یک بار... هما هما می کند و ارتعاش صدایش توی ساختمان می پیچد. هما توی هوا پخش می شود. باریک می شود و از لای درز پنجره توی آشپزخانه ام می آید. حالا صدای سرد و آرام هما زیر ضجه های مرد پخش شده. جمله های نامفهوم هما با یک «اگر» محکم شروع می شود و کم کم از اوج می افتد.

مرد هنوز گریه می کند؛ شکل بچه ها. من زیاد گریه مردها را ندیده ام اما همان یکی دوباره کافی بود تا پا به پایشان اشک بریزم. مرد نباید گریه کند؛ این وحی منزل است... مرد حالا آرام تر شده. نرم حرف می زند و یکریز. زن عصبانی داد می زند: پس خداحافظ و صدای کوبیده شدن در همه چیز را خاتمه می دهد. گریه های مرد را... زمزمه های سرد و بی تفاوت زن را... و توی سر کوبیدن هایی که توی گوشم می کوبید. تنم هنوز داغ خون و گلوله و فریاد است...

+نوشته شده در 90/07/26ساعت19:37توسط آرزو | |

از لای ماشین های عجول رو به رویم گردن کشیدم و زل زدم به چشم های پارکبان پیری که داشت به راننده 206 فرمان می داد. سرش را که گرداند، نگاهش توی چشم هایم نشست. پرسیدم جا هست؟ پیر مرد چند بار سر و دستش را تکان داد و برایم راه گرفت تا به جای 206 پارک کنم.

لاغر بود و سیاه چرده. قدش هم اندازه خودم بود و لباس آبی نفتی بدجور به تنش گریه می کرد. با وسواس زیادی شروع کرد به فرمان دادن. یکی دو بار جلو عقب کردم تا همانجایی پارک کنم که او می خواست. درست مماس با نرده پل.

پیاده که شدم، 5هزارتومانی را به سمتش گرفتم و عذر آوردم که پول خرد ندارم. پیرمرد آرام و باحوصله، انگار که تمام روز را وقت داشته باشد، اسکناس های ته جیبش را روی صندوق عقب خالی کرد و شروع کرد به شمردن. هزارتومن... دو هزار تومن... پونصد تومن... چند اسکناس مچاله را کف دستم گذاشت و گفت: 100تومانش کم است. بقیه پول را گرفتم و راهی شدم اما پیش از آنکه راه بیفتم، پیرمرد جست زده بود سمت راننده دیگری که دنبال جای خالی می گشت.

بین راه نگاهی به پول خردهای مچاله انداختم. صدتومان نه، هزارتومان کم بود. فکر کردم وقت برگشت می گویم اشتباه حساب کرده و بقیه پول را پس می گیرم...

وقت برگشت، خیابان قفل شده بود. بوق بود که توی گوش می پیچید... ترافیک... موتورهایی که کج می رفتند... زیاد توقف می کردند... جلوتر ماشین های در هم تنیده یک طرف خیابان تاب می خوردند. زنی گفت: لابد خبری شده که خیابان بند آمده... خبری شده بود.

چند مرد جوان سراسیمه را دیدم که موبایل به دست در یک قدمی ماشین من می چرخیدند... چند نفر مات و مبهوت به زمین نگاه می کردند و یک پسر نوجوان به پرایدی که وسط خیابان توقف کرده بود تکیه داده و مستاصل و وحشت زده دور و برش را نگاه می کرد... پیرمرد، با لباس آبی بدقواره اش کف زمین افتاده بود و ناله می کرد. در یک قدمی ماشین من... صورت سبزه اش زیر آفتاب برق افتاده بود و سینه اش به آرامی بالا و پایین می رفت...

 


بعدا نوشت: فکر کنم این نوشته چیزی شد شبیه داستان های کلید اسرار. راستش اصلا نقل نتیجه اعمال و نفرین من و دلخوری و حقش بود و این حرف ها نیست. اتفاقا این یادداشت را نوشتم محض ثبت یک خاطره تلخ که نشانم داد مرگ چقدر نزدیک است... به من، به آدم هایی که در یک قدمی من نفس می کشند... خودم که دوباره خواندم، حق دادم به کسانی که برداشت اخلاقی از نوشته ام کرده اند اما حسش نیست اصلاحش کنم. شما نوشته بالا را به انضمام این توضیح کوچک بخوانید.

+نوشته شده در 90/07/13ساعت18:46توسط آرزو | |

خسته و درد کشیده روی یونیت دندانپزشکی دراز کشیدم تا دکتر چپ و راست دهنم را یکی کند. خوب که عوقم را بالا آورد گفت: وضع دندانت خراب است. برو اتاق اندو، بگو که درد داری. اینطور مظلوم بروی حالا حالاها دندانت را درست نمی کنند... رفتم اتاق اندو و همین طور که عکس کج و ماوج دندان هایم را نشان می دادم گفتم دکتر خیلی درد دارم. دیشب تا صبح نخوابیدم... دستگاه قیژ قیژی اش را روشن کرد و گفت: پس فردا بعد از ظهر وقتم خالی تر است. بیا عصب کشی کنم...

 

+نوشته شده در 90/06/22ساعت1:18توسط آرزو | |

با دختره رفتم محضر ماشینو به نامش کنم، با پشت چشم نازک می گه: «ماشینمو دو تا کوچه اونورتر پارک کردم!» حالا اگه مالک قبلی ماشین من نبودم فکر می کردم داره درباره بنز دو درش صحبت می کنه!

+نوشته شده در 90/06/18ساعت14:19توسط آرزو | |

پیرو این شما یادتون نمیادها باید عرض کنم که:

شما یادتون نمیاد یه زمانی خونه ها پشتی داشتن، بعد کمرمون که می خارید، بلوزمونو تا شونه بالا می زدیم پشتمونو می کشیدیم به پشتی. آی حال می داد... بعدا دیگه قرتی بازی شد از این دست پلاستیکیا اومد عیش ما رو منقص کرد        .

+نوشته شده در 90/06/17ساعت19:11توسط آرزو | |

... و تو چه دانی که دیزی چیست؟!

 

پ.ن: اگه آبگوشت از توی دیزی می پاشید رو دستتون و فقط تو فاصله ای که دستمال کاغذی بردارید، دستتون تاول می زد و پوستش ور می اومد، می فهمیدید دیزی سنگی چیه!

+نوشته شده در 90/06/15ساعت1:21توسط آرزو | |

به نظرم خدا شکلات، نون سنگک برشته و کله پاچه رو در یه روز آفریده... یه روز که خیلی حالش خوب بوده .

+نوشته شده در 90/06/14ساعت9:45توسط آرزو | |

امروز سه ساله شدیم... همین قدر ساده، همین قدر شیرین...

+نوشته شده در 90/04/19ساعت14:16توسط آرزو | |

آدم ها باید نخ داشته باشند. یک نخ بلند و منحصر به فرد که هر کجای زندگی ات را لمس کنی، نخشان زیر دستت بیاید و از وجودشان مطمئنت کند... بی آنکه بخواهی ساعت ها دنبالشان بگردی، فکرت را در گذشته ها غور دهی تا خاطراتشان را به یاد بیاوری، بخواهی بعد از سال ها ندیدنشان دلتنگ شوی... آدم ها نخ که داشته باشند، همیشه گوشه ذهنت می مانند. که هستند، که خوب اند، که همیشه کنار تو اند...

×××

فلش مموری ام با نخ دراز و محکمش 5سال است که توی کیف همیشه شلوغم «پیدا»ست. گم نمی شود هیچ وقت. کافیست گوشه زیپ کیفم را باز کنم و همین طور که در خیابان راه می روم، با موبایلم حرف می زنم یا به آدم رو به رویی در آسانسور خیره شده ام با یک انگشت نخ دراز و محکمش را زیر دستم لمس کنم تا خیالم راحت شود که جایی جایش نگذاشته ام.

 

+نوشته شده در 90/04/14ساعت0:12توسط آرزو | |

آرشیو وبلاگ قدیمیم را باز کردم و شروع کردم به خواندن... خودم، آنها که خوانده بودند، آنها که می نوشتند... چقدر آدم های دوست داشتنی زیاد بودند آن روزها! چقدر نوشته های خوب زیاد بود آن روزها‍! آن روزها که وبلاگ نویسی هنوز دم دستی و مزخرف نشده بود. آن روزها که فقط نوشتن بود و نوشتن و نوشتن...

به ترک دیوار نگاه می کردم و ذوق نوشتنم باز می شد. به دمپایی های پا به پایم، به ریشه های رنگ گرفته قالی، به خرمالوی لهیده کنار جوب، حتی تف تفه پیرمرد علیل همسایه... حالا باید منتظر بمانم چیزی اتفاق بیفتد که ارزش نوشتن داشته باشد، وقت پیدا کنم که درباره اش فکر کنم، وقت پیدا کنم که جملات را کنار هم ردیف کنم، وقت پیدا کنم که بنویسم، بعد تصمیم بگیرم این یکی را در کدام یک از 4وبلاگ نیمه فعالم بگذارم؟ آن یکی که رسمی تر است؟ آن یکی که برای فریاد زدن ساخته ام؟ این یکی که لطیف و زنانه است؟ یا همین یکی که قرار بوده دم دستی باشد و دیگر نیست؟ بعد با خودم که به توافق رسیدم به این فکر می کنم که خب نوشتن مخاطب می خواهد و کو مخاطب خوب آن روزها؟ آن روزهای خوب... آن روزهای ساکت سرشار...؟

زندگیم حجیم شده، تند شده، شاخه شاخه شده... کی تمام می شود این سرگیجه چند ساله؟

+نوشته شده در 90/03/07ساعت1:34توسط آرزو | |

1-       بالاخره راحت شدم. بعد از 11 روز صبح شب کردن در گرمای خفقان آور نمایشگاه کتاب و سر و کله زدن با آدم هایی که قابلیت خبر شدن نداشتند و تو باید «قابل» شان می کردی... و هی خودخوری کردن از های و هوی شکم گنده های بی ادبِ نخورده ی نفهمِ آدم ندیده ی دروغگو. و هی حرص خوردن از این که قرارداد نیامده، پول بچه ها چه می شود؟ چقدر می شود؟ مدیونشان نشوم؟

خوب بود. پولش نه، تمرین صبرش. امروز فهمیدم همین یازده روز صبورتر و صلح طلب ترم کرده است. چقدر کار کردم این 11 روز لعنتی!

2-       رفته بودم یک موسسه خیریه که به مادران مبتلا به ایدز و بچه های یتیم از ایدزشان سرویس می دهد. زیاد درباره ایدز شنیده ام، زیاد درباره اش نوشته ام، زیاد خوانده ام. لااقل خیلی زیادتر از آدم های عامه این شهر. اما درست به اندازه همان آدم ها وقت رو در رو شدن با چهره های مستاصل و لبخندهای بی رمق یک مادر مبتلا به ایدز، ته دلم خالی می شود. سرتاپایش را می کاوم. با تردید دست روی شانه اش می گذارم و سعی می کنم فاصله ام را با او حفظ کنم... صحنه پردازی می کنم که وقتی جواب مثبتش را گرفته چه کرده؟ چه طور انکار کرده؟ چه طور ناامید شده؟ چطور خودکشی کرده؟ بچه هایشان را که در اتاق دنبال هم می کنند، با تعجب نگاه می کنم. فکر می کنم یک کودک چطور می تواند کودک باشد و ایدز هم داشته باشد؟ چه طور فکر می کند؟ اگر جلوی پایم زمین بخورد و زخمی شود من چه کار باید بکنم؟ جرات دارم دستش را بگیرم؟ می توانم بغلش کنم؟

مثل آدم ندیده ها بر و بر نگاهشان می کنم و ازشان فاصله می گیرم. از مادران و بچه های یتیم از ایدزشان. باور نمی کنم که می شود ایدز داشت و شکل آدم های عادی بود. نوشتم که یادم بماند دانستن روشن ترم نکرده است...

پ.ن: یادم هست وقتی جواب سلام اولین قاتلی که در عمرم دیده بودم را می دادم همین طور گیج و گنگ شده بودم. می ترسیدم توی صورتش نگاه کنم.

 

3-       دارد می گوید تا 2 سال دیگر بیکاری از ایران رخت بر می بندد و تا نمی دانم چند روز دیگر مشکل مسکن به طور کامل حل می شود. فاز مانیای این رئیس جمهور کی تمام می شود؟

+نوشته شده در 90/02/25ساعت23:12توسط آرزو | |

مچاله شده بود روی چهارپایه ای که زیر اندام استخوانی اش جرق جرق صدا می کرد. انگشتان خشک و تکیده اش را روی پیشانی گذاشته بود و جایی دورتر از جمعیت گریانی که خود را روی جنازه باریک کفن پوش انداخته بودند، اشک می ریخت.

هیبتش از آخرین باری که دیده بودم، تحلیل رفته بود، استخوانهای گونه اش انگار که هیچ وقت گوشت نداشته اند، بیرون زده بود و چشم های سیاهی که روزی پسر بزرگ حاج اکبر کاوه را عاشق کرده بود، پشت پرده ماتی، بی رمق به نظر می رسید. شاید اگر قبلا این صورت سبزه و چشمان سیاه درشت را ندیده بودم، مادربزرگ را با زنی از کولی های گورستان اشتباه می گرفتم که عادت دارند سر قبر هر مرده ای بنشینند و اشک ریزان فاتحه بخوانند.

کفن مرده را که کنار زدند، شیون دخترها بالا گرفت. مادرم یخ کرده بود، شانه های سیمین می لرزید و پری فریاد می زد. کسی یادش نماند که مادربزرگ هم از آقاجون سهمی دارد که برای گرفتنش، باید استخوان های از هم پاشیده اش را روی هم جمع کنند و آرام آرام تا قبر جلو بیاورند. جایی که او فکر می کرد چند روز بعد خودش را در طبقه بالای آن می خوابانند.

الهه می گفت وقتی خبر مرگ آقاجون را شنید، صورتش را چنگ زده بود. زار زده بود و گفته بود که می داند یک هفته هم بعد از مرگ پدربزرگ دوام نمی آورد. الهه به کنایه پرسیده بود مگر دوستش داشتی؟ و مادربزرگ بلندتر گریه کرده بود.

گورکن ها قبر پدربزرگ را پر می کردند و مادربزرگ هنوز روی چهارپایه نشسته بود. گوشه چادرش که کنار رفت، هیبتش را دیدم که شبیه پرنده خیسی می لرزید و نگاه وحشت زده اش با خاک هایی که در هوا پخش می شد، پس می رفت. به جنازه خودش فکر می کرد که دیر یا زود باید روی لحد پدربزرگ خاک شود.

 

...

ذهنم خیلی مشوش تر از آن است که بتوانم تصویرهای دیروز را به یاد بیاورم و این چند خط را ادامه دهم. این ها را دیروز نوشتم که اگر نمی نوشتم توی گلویم سنگ می شد... دیروزی که برای پدربزرگ قرآن خواندم؛ به یاد بعد از ظهرهایی که از حجره بر می گشت و کنار سماورش قرآن می خواند. که برایش نماز وحشت خواندم؛ به یاد تمام نماز وحشت هایی که برای مرده های غریبه و آشنا می خواند و  به جایش چای خوردم، جای همه چای هایی که این سال ها جلویم گذاشته بود و من نخورده بودم.

دلم برای مردی که خیلی خیلی به معنای واقعی انسان نزدیک بود، تنگ می شود... :(

+نوشته شده در 90/01/27ساعت15:1توسط آرزو | |


1- تازگی ها فهمیده ام که باید چیزی را به دیگران تحمیل کنی تا به قدر و مرتبتت ایمان بیاورند. مثلا خیلی مطمئن و با اعتماد به نفس از فضائل شماره آخر فلان مجله درپیت داخلی صحبت کنی و به عنوان پیشنهاد هفته، تپ بچسبانی اش سینه وبلاگت و به همه بگویی اگر این را نخوانید مراتب استعلای درونی را از دست داده اید.

یا مثلا در وصف آثار صدمن یک غاز ریچارد براتیگن که چندسالی است خیلی ها با داعیه پست مدرنیسم و ساختارشکنی در ادبیات آمریکا برایش سر و دست می شکنند، چیزی بگویی که حکم وحی مُنزل را دارد و هر کس جز به آن اعتقاد داشته باشد، از دایره بشریت بیرون افتاده.

یا حتی در مسخره ترین شکل ممکنش توی یک جمع صد نفری از عادت های ساده ای مثل 10 دقیقه ای دوش گرفتن خودت یا تنفر خواهرزاده ات از سیگار طوری تعریف کنی که همه فکر کنند شما و خاندانتان (که از قضا همه را مجبور کرده اید اسم و رسمشان را تا بیخ و بن بدانند و بفهمند کی به چی علاقه دارد و از چی متنفر است) اولین و تنها آدمی در دنیا هستید که کوتاه دوش می گیرید و به سیگار اعتقادی ندارید.

«خود را محور دنیا دیدن» چیزی است که همیشه خیلی اعتبار می آورد و من دست بر قضا از چند سال پیش که به نسبی بودن دنیای دور وبرم ایمان آورده ام، روز به روز از آن دورتر شده ام.

 

2- یک زمانی فکر می کردم یک کتاب حتی اگر از نظر من تهوع آور باشد، باز هم قابلیت خواندن دارد و به هر درد و مرضی که هست باید تا صفحه آخرش را بخوانم و بعد تصمیم بگیرم. نمونه اش آثار گلی ترقی که هیچ وقت نفهمیدم چرا نویسنده معروفی شد، یا مثلا مارگریت دوراس که کلا اسمش هم برایم خواب آور است... یا این همه کتابی که توی کتابخانه در حال انفجارمان هست و به هر کدام توکی زده ام و نصف و نیمه رهایشان کرده ام.

اولین قراری که امسال با خودم گذاشتم این بود که نسبت به کتاب خواندن منفعل عمل نکنم و من انتخاب کننده باشم. بنابراین علاوه بر بیشتر نویسنده های ایرانی که تصمیم گرفته ام دیگر سراغ کارهایشان نروم (تقریبا همه به جز علی اشرف درویشیان که هنوز چهار جلدی سال های ابری اش در کتابخانه ام وسوسه انگیز است و رضا قاسمی که تا الان همه کارهایش را دوستش داشته ام). از نویسندگان خارجی هم دیگر خودم را مجبور نمی کنم که کارهای مارکز را با آن فضاهای داغ عرق کرده و سردرگمش بخوانم، یا کارهای نویسندگان روسی را به جز آن چند کتاب مهم و معتبری که در کتابخانه داریم، یا مثلا همین جناب براتیگان‌ (یا به قول مترجمش مهدی نوید: براتیگن) که به نظرم خواندنش وقت تلف کردن است... حتی اگر از نظر خیلی ها یک آدم پیش پا افتاده و یک کتابخوان تفننی به نظر برسم.

من آنقدر کتاب های خوانده نشده و لذت های نبرده دارم که وقت گذاشتن برای کتاب هایی که سرشان گیر دارم، دریغ کردن لذت کتابخوانی از خودم خواهد بود.

 

3- تا اینجای عید آنقدر خوب و سبک گذشته که اصلا گذشتنش را احساس نکرده ام. بهترین قسمتش هم دیشب بود که ساعت 2 و نیم شب از سینما برگشتیم و تا یکی دو ساعت بعد هر چند دقیقه یک بار به هم می گفتیم: عجب بازی هایی داشت این جدایی نادر از سیمین!

+نوشته شده در 90/01/06ساعت15:5توسط آرزو | |

یک لنگه پا ایستاده بودم وسط لی لی و هی به خودم نهیب می زدم که طاقت بیاورم. هی کج و راست می شدم، هی ریز ریز می جهیدم. خیالم نبود که از پس این خانه و خانه های رو به رویی برآیم. باید همیشه پادرد از راه برسد تا یادم بیاید خانه های دیگری  هم هست. حالا انگار که یک دفعه به خانه دوتایی 7 و 8 رسیده باشم، ذوق زده ام. می توانم استراحتی به پایم بدم و جفت پا بپرم و دو خانه را با یک جهش جلو بروم. می توانم حتی این لی لی همیشگی را پاک کنم و به جای خانه های دو تایی افقی اش، خانه های 5، 6 تایی بکشم. چند راهی ها همیش مرا سر ذوق می آورند.

 

+نوشته شده در 89/11/24ساعت14:6توسط آرزو | |

نه گفتن از آن کارهایی است که من هیچ وقت یادش نگرفته ام. هنوز هم بعد از این همه سال، خیلی از پیشنهادهای کاری را صرفا به این دلیل قبول می کنم که نمی توانم بگویم وقت ندارم، با کار ارتباط برقرار نمی کنم، الان آماده اش نیستم یا چیزی مثل این ها. به جای آن می گویم: چشم، باعث افتخار است... و بعد در حالی که از نظر طرف یک آدم همیشه آماده خوش قول همیشه در دسترس به نظر می رسم که هر قدر کار دقیقه 90ی سرش بریزی صدایش در نمی آید، خودم را از تو تکه پاره می کنم که چرا یک نه نگفتم و خیالم را از بابت این همه کشمکش راحت نکردم.

این ها را اینجا می نویسم چون هنوز تنم از نه گفتن چند لحظه پیشم به پیشنهاد یک همکار نازنین خوش اخلاق داغ است. بنده خدا را چهار روز معطل کردم برای گفتن «نه» ای که دانستنش از روز اول سخت نبود...

گاهی فکر می کنم باید تا آخر عمرم شرمنده زندگی کنم چون اگر نه بگویم، پیش دیگران شرمنده می شوم و اگر نگویم، پیش خود سختگیر درونیم...

 

+نوشته شده در 89/11/03ساعت18:9توسط آرزو | |

بعد از سال ها همین طور که یک چشمم به مانیتور است و چشم دیگرم به تلویزیون، فوتبال نگاه می کنم و به یاد هیجان روزهای نوجوانی و تب ناگزیر دهه 70 می افتم. این بار اما هر چیزی می تواند این هیجان زیر پوستی را از یادم ببرد؛ پوست کندن یک پرتقال ترش، ورق زدن روزنامه و خواندن یادداشت سردبیر، سرگرم شدن با پرینت های یک ضمیمه 8 صفحه ای منتظر چاپ...

شب وقت وبگردی هایم، به اینجا می رسم و هیچ جور نمی توانم تب خواندنش را کنار بگذارم؛ تب خواندن از فوتبال و مرد سایه واری که پشت این قلم جاندارترین موجود عالم من می شود.

+نوشته شده در 89/11/03ساعت1:17توسط آرزو | |

دارم دلم را از دلتنگی بالا می آورم.

+نوشته شده در 89/10/25ساعت21:10توسط آرزو | |

4)

«آقا رضا پیری» آخرین کسی بود که بعد از جلال و سیمین و ناصر و نسرین و پری به جمع خانواده مادری ام اضافه شد. کسی که مثل فرزند خانواده بود و نبود. مثل همخانه بود و نبود... خانواده مادری ام همیشه دوستش داشتند، همیشه نگرانش بودند، همیشه حسابش می کردند اما هیچ وقت سر سفره شان برای او بشقاب نمی گذاشتند. هیچ وقت دعوتی مهمانی هایشان نبود و اگر شبی قرار بود کسی در خانه خالی بماند و کشیک دهد، بی شک آن کس آقارضا پیری بود.

اتاق آقارضا پیری، فضای یک در دو متری زیر پله بود که با یک در چوبی از دنیای پرهیاهوی خانه پدربزرگ جدا می شد. با یک فرش، یک پشتی، رادیوی دو موج و یک تسبیح سبز تیره.

آقارضا وقتی به خانه پدربزرگم آمد، جوانک خجالتی و بی آزاری بود که اهل محل می گفتند یک تخته اش کم است. بعد از مرگ مادرش، پدربزرگم او را به حجره برد و زیر پر و بال خودش گرفت. انگار که از همان روز اول یک پسر دیگر هم داشته باشد؛ اگرچه سنشان بیشتر به برادر نزدیک بود تا پدر و پسر.

صبح ها با هم به حجره می رفتند و شب ها با هم به خانه برمی گشتند. بعدها پدربزرگم یک صیغه محرمیت صوری بین او و پری 9ساله خواند و از آن روز آقارضاپیری شد محرم مادربزرگ و اجازه داشت وقت بیشتری را در خانه بماند.

×××

آقارضاپیری هر روز صبح، کلاه بافتنی سبزش را به سر می کشید و با عینک ته استکانی اش راهی کوچه می شد تا نان داغ و عدسی تازه را سر سفره پدربزرگم بگذارد و بعد، خودش همانطور که در زیرپله ای اش را باز گذاشته بود، رو به حوض می نشست و صبحانه مفصلش را می خورد.

یکی از همان صبح ها که مادربزرگم بساط صبحانه را می چید، صدای کوبیده شدن در خانه هول انداخت به جانش. پا تند کرد توی حیاط و چند نفر از همسایه ها را در چهارچوب در دید که وحشت زده، کلمات مبهمی را می گویند که مینی بوس، خیابان خالی و جنازه از بقیه زنگ بیشتری داشت. مینی بوس... خیابان خالی صبح و... خداحافظ آقا رضاپیری.

×××

قدیم ترها، وقتی آقا رضا پیری هنوز سرحال بود، دخترخاله هایم سر به سرش می گذاشتند و برایش دم می گرفتند که: آقارضا پیری پس کی می میری... و آقا رضا پیری همیشه می خندید و تا جان در تنش بود، دور حوض می دوید و دنبالشان می کرد. آن روزها برای آقارضا پیری مردن هم خنده دار بود... همانقدر که برای ما بچه ها...

 

+نوشته شده در 89/08/26ساعت11:56توسط آرزو | |

3)

خانه پدربزرگ چهار اتاق داشت. اتاق هایی با سقف بلند که دو تا دو تا در دو طبقه قرار گرفته بودند و با راهرویی که از وسطشان می گذشت، جدا می شدند. قدیم ترها، یک اتاق مهمان خانه بود و اتاق رو به رو جایی که مادربزرگ و پدربزرگ روزشان را شب می کردند. گوشه دیوار هر اتاق گنجه ای با در چوبی بود که به اندازه پنهان کردن چند بقچه لباس جا داشت. گنجه یکی از اتاق ها همیشه بوی نفتالین می داد و گنجه اتاق رو به رو، بوی آجیل و شیرینی و برگه های زردآلو.

اتاق ها هر کدام دو ارسی بلند داشتند که پدربزرگ عادت داشت سماور نفتی اش را روی درگاه این ارسی ها بگذارد. با استکان و چای خشک و قندانی که همیشه پر از «چشم خروسی» بود. پدربزرگ از حجره اش آبنبات هایی برایمان می آورد که ما اسمش را گذاشته بودیم چشم خروسی. ریز و گرد و زرد بودند و ما هیچ چیز دیگر را در دنیا پیدا نمی کردیم که این قدر شبیه این آبنبات ها باشد؛ جز چشم خروس!

کنار قندان قند و چشم خروسی همیشه کاسه لعابی بزرگی بود که مادربزرگ شب به شب آلو و برگه هلو و زردآلو را در آن خیس می کرد تا فردا عصر به خورد پدربزرگم بدهد. همان جایی که اغلب یک شیشه پارافین خوراکی هم گذاشته شده بود تا پدربزرگ روزی دو سه بار آن را سربکشد و شکمش به کار بیفتد. زندگی پدربزرگ بدون این کاسه لعابی و آن شیشه پارافین عملا غیر ممکن بود. آن روزها فکر می کردم چیزی در شکم پدربزرگ زنگ زده که بدون این شیشه روغن و کمپوت لیز و غلیظ آلو قفل می کند و از کار می افتد.

 

+نوشته شده در 89/08/25ساعت9:49توسط آرزو | |

2)

مادرم همیشه تعریف می کرد که زمستان ها، پای ناودان های حلبی کنار حیاط سرسره برفی درست می کردند و گاهی که ارتفاع برف تا زانوهایشان می رسید، مادربزرگ نسرین و سیمین و پری و حتی جلال و ناصر را جمع می کرد و شش تایی تونل برفی درست می کردند و از این سر حیاط تا آن سر توی تونل می خزیدند. بعد نوبت لبو خوردن و سرخ کردن لب دخترها می رسید و بعد هم درست کردن بزرگ ترین آدم برفی سال.

سال ها بعد، وقتی ناودان های کهنه شکاف برداشتند، من و خواهرانم پای ناودان های حلبی می نشستیم و بازی می کردیم. آن روزها برف زیادی نمی آمد. در عوض تا بخواهی باران بود و گنجشک هایی که از وحشت باران در شکاف تن فرشته ها خانه می کردند. نمای بلند خانه پدربزرگ، پر از فرشته های سنگتراشی بود که لای شال های حریر نشسته بودند و من هربار با دیدنشان یاد فرشته های تابلویی می افتادم که مادربزرگ در مهمانخانه گذاشته بود. فرشته های سرخ و سفید و بالداری که دور یک فرشته بزرگتر می چرخیدند و خیره نگاهش می کردند.

فرشته های سنگی خانه پدربزرگ هر سال پیرتر می شدند و یک شکاف به شکاف هایشان اضافه می شد. یک حفره به حفره های بینشان. گنجشک ها قدر این حفره ها را می دانستند و در عمق کمش لانه می کردند، تخم می گذاشتند و جوجه به دنیا می آوردند. جوجه هایی که اگر خوش شانس بودند، اگر تخمشان از ارتفاع غیرعادی ساختمان زمین نمی افتاد، یا اگر به محض بیرون آمدن از تخم سقوط را تجربه نمی کردند، می توانستند پر در بیاوردند و تا باغچه خانه پدربزرگ بپرند. اما همیشه بیشتر گنجشک های تازه از تخم درآمده پیش از آنکه پردرآورند پایین می افتادند و لاشه های کوچکشان، با پوست شیشه ای نارنجی رنگی که داشتند زیر پا له می شد. خصوصا اگر باران می آمد... خصوصا اگر باد...

+نوشته شده در 89/08/24ساعت0:25توسط آرزو | |