
در حال حاضر از همه متنفرم. استثنا هم قائل نیستم. همینه که هست. تبعیدم کنید که هم من راضی باشم هم شما.
امضا: قلم به دست هاپو
پی نوشت1:
اینجا، همه
هر لحظه می پرسند:
_"حالت چطور است؟"
اما کسی یک بار
از من نپرسید:
_"بالت ...
پی نوشت2: برم گردان...
+ نوشته شده در 87/03/11ساعت 23:14 توسط آرزو |
نمی دونم چه برنامه ای برامون داری. اما می دونم که دیگه طاقت غافلگیری رو ندارم. حالا می فهمم خواب های اون شب یعنی چی. آتشی که دونه دونه دامن همه مونو گرفت و قصاب هایی که ران پای آدم رو بهم می فروختن. آدم های مثله شده چرا دست از سر من بر نمی دارن؟
آذر می گفت اگه نمی تونی با خدا حرف بزنی دعوا کن. سرش داد بزن اما سکوت نکن.
زبونم رو گربه خورده. حرفم نمیاد. دعوام نمیاد. دادم نمیاد. مشتام اما خوب گره شدن. سرم به دوران افتاده و قلبم به تپش. دارم پاره می شم از درون و تو معنی این علامتا رو خوب می دونی. یعنی که دیگه طاقت ندارم خدایا. بیا وسط. من نه راه پیش دارم نه پس. می تونی اینو درک کنی؟
+ نوشته شده در 87/03/06ساعت 19:50 توسط آرزو |
For all those times you stood by me
For all the truth that you made me see
For all the joy you brought to my life
For all the wrong that you made right
For every dream you made come true
For all the love I found in you
Ill be forever thankful baby
Youre the one who held me up
Never let me fall
Youre the one who saw me through through it all
You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldnt speak
You were my eyes when I couldnt see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldnt reach
You gave me faith coz you believed
Im everything I am
Because you loved me
You gave me wings and made me fly
You touched my hand I could touch the sky
I lost my faith, you gave it back to me
You said no star was out of reach
You stood by me and I stood tall
I had your love I had it all
Im grateful for each day you gave me
Maybe I dont know that much
But I know this much is true
I was blessed because I was loved by you
You were always there for me
The tender wind that carried me
A light in the dark shining your love into my life
Youve been my inspiration
Through the lies you were the truth
My world is a better place because of you
+ نوشته شده در 87/01/02ساعت 16:15 توسط آرزو
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!
+ نوشته شده در 87/01/01ساعت 9:18 توسط آرزو
از هفت تیر سوار اتوبوسای تجریش می شم که برم روزنامه. همچین که می شینم کنار خانومه، دولا می شه تو صورتم و می پرسه: سر کار می ری؟
من: بله!![]()
- آها. معلومه خسته ای! کجا کار می کنی؟
= روزنامه همشهری
خانومه: آها... روزنامه ردیف می کنی؟
من: (
ردیف کردن همان منتشر کردن است آیا؟) مممم، بله، روزنامه در میاریم.
- یعنی همه می تونن بیان اونجا کار کنن؟
= (من تو دلم: جانم؟!
) نه خب باید سابقه کار داشته باشید یا مثلا تحصیلاتتون مرتبط باشه.
- چی باید بخونی؟
= روزنامه نگاری
- آها! تو دبیرستان؟
= نهههه.... دانشگاه.
- یعنی فوق دیپلم خوندی؟
= (حالا چرا انقدر اصرار داری بزنی تو سر مال عزیزم؟) نه لیسانس.
- آها. باهاتون چن وقته قرارداد می بندن؟
= یک ساله
- وا! واسه چی یک ساله!؟ صاب کارت زرنگه ها! خوب داره ازتون می کشه!
من: ![]()
- ببین می گم این روزنامه ها چرا انقد بو نفت می دن. ها؟ شما حالتون بد نمی شه از صب تا شب تو یه زیر زمین روزنامه می ذارین لای هم؟
من: (ممممممممممممممممممممممممماااااااااااااا ...
ماماااااان!!!!!!!!!!!) نه خب... (تو دلم می گم جان عزیزت یه کم آروم حرف بزن. الان ملت فک می کنن من کارگر بسته بندی ام!
آقای راننده می شه من همین الان پیاده شم آیا؟!)
- ولی همشهری خیلی خوبه ها! من که عیدا می رم این خونه ها کار کنم، همش همشهری می گیرم. ورقاش زیاده خوب شیشه پاک می کنه. اصلا با دستمال پاک نمی کنم. فقط روزنامه. (مرسی ملت فهیم فرهنگ دوست!
)
(بنده همچنان با یک لبخند ملیح دارم تایید می کنم و از درون دارم خودم رو تیکه پاره می کنم.)
- ببین اونجا که کار می کنی مال کی هست؟
= شهرداری دیگه.
- نه می دونم. ولی شهرداری که اون بالا بالاییه س. اونجا که تو کار می کنی. مثلا صاب کارت پیمانکاره؟
...
(ببخشیددددددد؟؟؟
شما کماکان اصرار دارید که من بسته بندی بیش نیستم آیا!؟ می شه من پیاده شم لطفن؟؟؟
)
پی نوشت1: آذر می گه: آخی دلم سوخت. درکش همین قدر بوده طفلکی. یعنی حتی تو خاطرش نمی گنجه که این روزنامه ها که دست مردم می رسه رو کسایی هستن که می نویسن!
پی نوشت 2: آذر همچنان ادامه می ده: فقط من موندم چه جوری فکر کرده دختری به سن و سال و ظرافت تو می تونه کارگر باشه!؟
پی نوشت 3: حالا جهنم جماعت اون اتوبوس. با مسافرای همیشگی اون خط چی کار کنم که هر روز باید چشم تو چشم شم؟
پی نوشت4: می شه لطفن من انقدر مردم دار نباشم؟
+ نوشته شده در 86/12/25ساعت 19:54 توسط آرزو |
یکی برایم شعر بخواند. من گریه دارم...
.
.
.
.
(پس از تحریر- ساعت: 19:32)
موبایلم را تازه روشن کرده ام که تو اس ام اس می دهی. (این عادت سگی را خیلی وقت است که دارم. هر وقت حالم بد می شود، هر وقت حالم خیلی خیلی بد می شود، انگار که زورم تنها به موبایلم می رسد، خاموشش می کنم تا بخش بزرگی از روابطم نیست شود.)
نوشته ای: "مادرای بختیاری وقتی می بینن بچه شون ناراحته بهش می گن: دردت به جونُم چته؟ سی چه ناراحتی؟ . . . . . . جواب نده دردت به جونُم."
دلم هوایت را می کند. هوای صدای نرمت را که من له له می زنم سر کیف باشی و گاهی برایم جنوبی حرف بزنی… آبادانی، بختیاری، شوشتری که تو می گویی با هم فرق دارند و من همه شان را یک جور می شنوم... جواب نمی دهم. حالم خوش نیست و می دانم با این حال، هجوم می برم به همه آنچه میان ماست. همه آنچه هستیم...
حالم بد است عزیزم. تنگ شده ام. همه جا تنگ است. همه چیز چرک است. گاهی فکر می کنم کاش می شد یک کیسه بزرگ آبی دست گرفت و کشید به تن دنیا. و فکر کن که چقدر فتیله فتیله چرک جمع می شد از انسانیت! از شرف! از کف دست ها... چقدر شانه های ما سبک می شد و چقدر آدم بودند که یک راست باید فتیله می شدند و می رفتند توی چاه... تنگ شده ام. تمام موجودیتم بند ناخن هایم شده تا مبادا غرق شود در موج این روزها. صدای ناخن هایم را می شنوم که دانه دانه می شکنند و من بند دلم پاره می شود. در و دیوارها آزارم می دهند. دنیا چقدر در و دیوار دارد! من کوچک شده ام یا این دیوارها قد کشیده اند؟
تنم درد می کند؛ بس که هر روز در نبرد بوده ام. فکر کن وسط صحرا ایستاده ای و از همه جا بی خبر، یک موج می رسد به چه بزرگی... فکر کن موج را بالای سرت می بینی که پهن می شود و دارد هوار می شود روی تمام هیکلت. و تو باز تقلا می کنی که حاشیه امنی پیدا کنی برای خیس نشدن... ایراد از من است. هم من می دانم و هم تو... ایراد از من است که همیشه مطلق بوده ام و آرمانگرا. من به غرق نشدن قانع نیستم. می خواهم حتی خیس نشوم. و تو باور کن که این خیس نشدن به نفع هر دوی ماست. به نفع همه ما حتی...
کسی برایم شعر نمی خواند و من هنوز گریه دارم...
+ نوشته شده در 86/12/19ساعت 18:29 توسط آرزو |
چه خوب که تو قسمتم شدی!
+ نوشته شده در 86/11/19ساعت 16:32 توسط آرزو |
- توبه کردم وقتی اون زن و مرد جوون رو دیدم که دست تو دست هم سرویس ها رو تماشا می کردن پشت ویترین زرگری... تو دست مرده یه کیسه بود که تهش دو تا انار ولو شده بودن. دیدم که از بازار تجریش خریدنش. شد نیم کیلو، یه کم بیشتر.
= گوشی رو قطع می کنم و ماتم می بره. یه لحظه میام بغض کنم که مچ خودمو می گیرم و می گم قوی باش دختر... گور بابای هر کس که...
جایی اگه سرم کلاه رفته، همیشه از متانتم بوده و اینکه نخواسته م داد بزنم، توهین کنم، رئیس منشانه برخورد کنم. حتی اگه رئیس بوده ام.
سرم داد می زنه؛ سر هیچ چیز. من که گفته بودم این روزها درگیر امتحانم و این پایان نامه لعنتی آقای دکتر! بد کردم از خواب و درسم زدم کارت رو جلو انداختم؟ حالا از قلم انداختن یک کپی پیست ساده شد توپ انداختن تو زمین شما؟
پ.ن: دل ما هم که راه به راه می شکنه این روزا...
+ نوشته شده در 86/11/09ساعت 22:48 توسط آرزو |
بعضي از آدمها جلد زرکوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک.
بعضي از آدمها با کاغذ کاهي چاپ ميشوند و بعضي با کاغذ خارجي.
بعضي از آدمها ترجمه شدهاند و بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي فتوکپي آدمهاي ديگرند.
بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدمها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشته اند :
"حق هرگونه استفاده محفوظ و ممنوع است"
بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف بفروش مي رسند.
بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت.
بعضي از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته ميشوند، بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي هستند و بعضي معلومات عمومي.
بعضي از آدمها خطخوردگي دارند و بعضي غلط چاپي دارند.
از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.
بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت...
+ نوشته شده در 86/11/02ساعت 10:52 توسط آرزو |
+ نوشته شده در 86/10/24ساعت 11:20 توسط آرزو |
+ نوشته شده در 86/10/12ساعت 12:38 توسط آرزو |

نمی شود یعنی
ن
می
ش
ود
.
به همین سادگی...
+ نوشته شده در 86/09/20ساعت 11:49 توسط آرزو |
عادت بد درديست و ما به دردهاي بدمان عادت كردهايم
+ نوشته شده در 86/09/05ساعت 8:33 توسط آرزو |
ایرنا: سرپرست سازمان ملي جوانان استان فارس: آسان جلوه دادن ازدواج گام نخست در ترغيب جوانان به ازدواج است
* توجه کنید که آسان جلوه دادن گام اول است، نه آسان سازی!
+ نوشته شده در 86/08/26ساعت 11:12 توسط آرزو |
"کاش دنیا دست زن ها بود. زن ها که زاییده اند، یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"
سووشون- سیمین دانشور
دارم سووشون می خوانم و هرچه پیش تر می روم، بیشتر می فهمم سیمین خودش را زیادی در مقابل جلال دست کم می گرفته و هی هندوانه قاچ می کرده، می چپانده تو دهن مرد!
هر چه پیش تر می روم، دلم هی بیشتر می لرزد. می دانم بالاخره به آن تصویرهایی می رسم که توی کتاب ادبیات دبیرستان (یا راهنمایی) خوانده بودم. کم یادم می آید، اما این ها بود گمانم: اسب بود، تپه بود، مویه یک زن، دنیا خراب شده بود. گمانم یوسف بود که کشته بودنش. هر چه پیش تر می روم، بیشتر می ترسم که به مرگ یوسف برسم. بیشتر از زری از مرگ یوسف می ترسم. شاید اگر روزی نویسنده شوم به خودم حق ندهم آدمی را که آفریده ام سیاه بخت کنم؛ ولو آدمک خیالی یک داستان باشد. (پس سیمین چرا قدر مخلوقش را نمی داند؟ سیمین که زن است!... که خودش گفته است!)
دارم فکر می کنم اگر داستان را همین جا رها کنم و کتاب را پس بدهم به کتابخانه، زری تا ابد مثل آدمی که روزگاری می شناختم و گمش کردم و نفهمیدم به کجا رسید، توی ذهنم می ماند. آدمی که از من دور نیست. به تن این روزگار وصله نشده است؛ ناجور.
این روزها زیاده از حد زن هستم؛ نرم و نازک... زیادی درگیر تعبیر و تفسیرها می شوم شاید. شاید اگر یک ماه قبل بود که روی دور زنانه بودن نیفتاده بودم (گفته بودم که دوره دارم. گاهی یک دفعه از دنیا و کار و اجتماع می بُرم و دختر سر به راه آرامی می شوم که دوست دارد با طبیعت زنانه اش سر کند، جسور نباشد، زبرک و باهوش و موفق نباشد، ریز شود توی زندگی خودش، دلش، برقصد، نقاشی کند، بخوابد، ملایم، آرام، موقر...) شاید اگر یک ماه قبل بود، خیال نمی کردم شخصیت پردازی های کتاب این قدر موفق و زنده است... چه می دانم؟ جنون وقت خوبی برای قضاوت نیست. ولو جنونِ زنانگی باشد... ولو جنون، طبیعتت باشد...
+ نوشته شده در 86/08/23ساعت 23:32 توسط آرزو |

بز بز قندی، از من به تو نصیحت، برغاله هایت را که تنها بگذاری، دایه هم گرگ می شود...
+ نوشته شده در 86/08/21ساعت 20:43 توسط آرزو |
+ نوشته شده در 86/08/21ساعت 14:19 توسط آرزو |
ربی ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق واجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا
تو یادم آوردی... من نمی دانستم.
قول بده همیشه یادم بیاوری. من هیچ وقت، هیچ چیز نمی دانم...
+ نوشته شده در 86/08/14ساعت 12:45 توسط آرزو |

+ نوشته شده در 86/08/07ساعت 9:18 توسط آرزو |
+ نوشته شده در 86/08/05ساعت 11:41 توسط آرزو |
من با یه پلیس دوست شده م! فک کن! یه پلیس زن! اونم چی؟ اداره تشخیص هویت! اکیپ بررسی صحنه جرم!
وای مامان! من اول رفتم اداره آگاهی برای گزارش گرفتن از پلیس زن. منتظر بودم زن های چاقالوی ریش و سیبیل دار مردونه ببینم که مواجه شدم با 2تا خانم شاد و مهربون! مگه می شه همچین آدمایی برن سر صحنه جرم جسد ببینن؟ مگه این لیلا خانوم مهندس شیمی می تونه از صورت یه پسر بچه که از پل سقوط کرده و کله ش تخلیه شده و ناچارا تو سرش پارچه چپوندن که صورتش شکل بگیره و فرم چشم و ابروش پیدا شه، فیلمبرداری کنه؟
مربم چه جوری می تونه تیکه های اون دختر مثله شده رو کنار هم بذاره تا قدشو اندازه بگیره، بعد شب بره خونه واسه شوهرش قرمه سبزی درست کنه؟ ماماااااااااااننننننننن!!! اینا دیگه کی ن؟ من می ترسیدم حتی به صورت اون آقاهه تو کامپیوتر خانم چهره نگار نگاه کنم که پر بخیه بود و زخم! اونوقت اینا می رن آدم سوخته متلاشی شده رو سر هم می کنن که ببینن کی بوده و انگشت جنازه های پوسیده رو قطع می کنن، احیا می کنن، اثر انگشت ازشون می گیرن!
وای خدا! اینا کلی عجیبن واسه خودشون! انقد شاد! انقد نرم و نازک! آشپز! شاعر! نقاش! مگه می شه؟
گزارشم این هفته تو همشهری خانواده کار می شه. بخونید!
+ نوشته شده در 86/07/29ساعت 21:4 توسط آرزو |
"می گویم
نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود
یکی بیاید و بگوید
هرچه بود تمام شد به خدا..."
آقای اتاق بغلی سرش را گذاشته روی میز و خوابیده لابد. دارد شهرام ناظری گوش می دهد. من گه گیجه گرفته ام... یاد دیروز می افتم که نکند هلش داده باشم به راهی که جز تحقیر عایدی ندارد؟ یاد صبح که بغض توی گلویم له شد و تو نفهمیدی بیدارم و چشم هایت را می بینم که خواب هستند و نیستند... یاد دیشب که چه سنگین می گذرد این روزهای خوش خانه...
آتش در نیستان می خواند... من گر گرفته ام... می سوزم... مامان می گفت چرا انقدر اخم می کنی وقتی تمرکز می کنی... توی سرم آدم ها می آیند و می روند مامان... فقط همین سه نفر... همین ها که تو حتی بو نبرده ای که هستند و با من چه کرده اند...
یاد روزهایی می افتم که جنون شهرام ناظری داشتم... MP3 player نیامده بود به بازار هنوز. واکمن می گذاشتم توی کیفم و هی گوش می دادم... در هوایت بیقرارم روز و شب... دیگر هوای هیچ چیز توی سرم نیست. من فقط یک روستا می خواهم. تک و تنها... که کسی نداند سقف خانه ام ترک دارد... که موبایل نباشد... اینترنت نباشد... تو نباشی... وبلاگ نباشد... یک جانماز کفاف می دهد و قرآن و کتابخانه... که صبح های پاییز توی گل فرو بروم تا کمر... نه مثل حالا که توی گل وامانده ام مثل خر... می گویم فهمیده ام این مرام " الخیر فی ماوقع" م کارساز نیست... می گویم باید برای خودمان دعایی بکنیم... موضع طلب بگیریم حالا که خدا میلش می کشد ذوالجلال و الاکرام باشد... می گویی قشنگ حرف می زنم اما نمی گویی دعا می کنی... همیشه می گویی قشنگ حرف می زنم و قشنگ فکر می کنم اما پای عمل که می رسد، همه شان را فراموش می کنی...
خسته ام. من آدم این بازی های آدم بزرگانه نیستم...
+ نوشته شده در 86/07/22ساعت 14:50 توسط آرزو |